علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

افطاری 1403-1404 و اندر جریانات آن

پس از پایان روزهای پرکار اسفند ماه و تعطیلی مدارس و بالاخره ادارات، کمی سرم خلوت شد و تونستم حضورم رو در خانه پررنگ تر کنم و به امورات خانه و خانه داری برسم. خانه تکانی ما هم بعد از سه سال تا حدودی انجام شد. البته بخش اعظم آن روز تحویل سال و بعد از آن... بابایی هم شدیدا درگیر جوشکاری هلالهای سایه بان باغ بود...  متاسفانه امسال روزه نتوانستم بگیرم. از آنجاییکه برای کبد و صفرا تحت نظر دکتر خسروپناه بودم ، دهه اول رمضان جواب آخرین آزمایش رو براش بردم و گفت امسال روزه نگیرم در حالیکه یک هفته بود روزه می گرفتم. روزهای خوبی بود علی جان و محمدباقر عزیز رو هم چند سحر بیدار کرده بودم برای روزه. بابایی هم که امسال میگرن شدیدی داشت و ...
18 فروردين 1404

از Hallstatt تا Salzburg

به همراه همکاران عزیزم زهرا جان و دکتر دیباج تو ون و در مسیر از Hallstatt به Salzburg هستیم . در یک طبیعت زیبا و خاص و تو هوای گاه آفتابی و گاه ابری دلم برای حمزه عزیز و بچه ها خیلی تنگ شده  بعد از یک هفته کلاسی بسیار سخت امروز با هماهنگی همکلاسی های jvi  اومدیم اتریش گردی
27 آبان 1403

و بالاخره جواب پاتولوژی

در حالیکه پیگیری های مداوم از آزمایشگاه می کردم برای جواب، و عصرها به خاطر حال بد دایی اکثرا خانه آنها بودیم، آنجا کسری رو دیدم و موضوع رو گفتم که آزمایشگاه هر روز یک بهونه میاره برای جواب ندادن. روم نمی شد زنگ بزنم بهش. چون خیلی این مدت بهش زنگ زده بودم و میدونستم که سرش شلوغه ومی گفتم شاید نتونه پیگیری کنه. خلاصه گفت روز یکشنبه 31تیر برای بازرسی می رن همون آزمایشگاه و بهش یه تماس بگیرم برای پیگیری. خلاصه فک می کردم تا اون موقع جوابش بیاد که بازهم نیومد و روز بازرسی بهش زنگ زدم.با پیگیری که کرد جواب رو گفتن آماده است و به من زنگ زد. با دکتر پاتولوژیست هم صحبت کرده بود و اون گفته بود که چیزی مثل کیست بزرگ بوده و چیز خاصی نبوده. یعنی خدا...
17 مرداد 1403

تاخیر زیاد پاتولوژی

با گذشت نزدیک یک ماه از عمل مامان، هنوز جواب پاتولوژی یا به عبارتی آزمایش تکمیلی ایمونوهیستوشیمی آماده نشده. دائما در حال تماس با بخش آزمایشگاه هستم که هر سری هم کلی با خودم کلنجار می رم که استرس زیادی نگیرم ولی هر سری گفتن جواب آماده نیست. تا الان دلیلش رو نبودن مواد آمایشگاهی اعلام می کردن امروز هم می گن دکتر درخواست آزمایش تکمیلی داده که چهار شنبه یعنی بعد از تاسوعا و عاشورا انجام بشه و شنبه هفته آینده جواب بدن حالا اگه بدن. این تاخیر خودش به تنهایی یکم استرس زا هست که نمیدونم آیا مشکلی دیدن که هی آزمایش های تکمیلی انجام میدن یا اینکه کلا رویه اش اینجوری هست. دیگه کاری از دستم بر نمیاد. تو این فاصله مامان حال عمومی اش بهتر شده و می تون...
24 تير 1403

پی نوشت ها

پی نوشت برای بابایی: لطفا دعای طول عمر باعزت برای همه خصوصا مامانت بکن عزیزم. پی نوشت برای بابای عزیزم: همینطور که تا الان صبوری کردی و تلاش شبانه روزی کردی برای بهبودی مامان، همچنان حوصله ات رو بیشتر کن. پی نوشت برای خودم: این روزها نه برای استراحت و دید و بازدید به خانه بابا می رم بلکه برای کمک به مامان و بابا و تلاش هر چند کوچک برای کمک به بهبود کیفیت زندگی شون. پس نباید باری به اونها اضافه کنم یا توقع کاری داشته باشم، بلکه حتی الامکان رفت و آمد با کیفیت تری داشته باشم. یعنی ساعات کمتر با کمک بیشتر. چون از یه حدی که بگذره، سر و صدای بچه ها خصوصا یاشار باعث اذیت میشه خصوصا وقتی بچه های دیگه اونجا هستن که نمی تونن با یاشار خ...
16 تير 1403

اندر احوالات دایی، زن دایی و مامان

 جمعه اول تیر که شب قبلش خونه بابا خوابیده بودیم، بابایی رفت خانه دایی تا کمک کنه دایی رو حموم کنن. بعد هم قرار بود برگرده تا بریم دهنو یه سر بزنیم و درختا رو آب بدیم. خیلی دیر کرد من هم زنگ نزدم گفتم حتما کارشون طول کشیده یا خوابیده اونجا. ساعت 9:30 بود که با دایی ایاز و دایی ریزه و آنا اومدن دم در. تا بابا بعد از رسیدگی به آقا، با خاله گلی داشته برمی گشته که زنگ میزنن و میگن زود برگرد آنا حالش بد شده. آنا قلبش درد میگیره و از حال میره و زنگ میزنن اورژانس. این وسط عمه گلی هم خیلی حالش بد میشه و عمه پری و عمو ریزه هم مضطرب و نگران. از اون طرف به عمو ایاز هم زنگ میزنن. خلاصه اورژانس یه رسیدگی مقدماتی به آنا و عمه گلی میکنه و بابا تصمیم م...
16 تير 1403

ترخیص مامان

ترخیص مامان با سوند و درن بود. به دکتر هم اصرار کردم سوند رو در بیاره اما دکتر گفت باید مطمئن بشیم ادرار پس نمیزنه. که دیدیم شکر خدا خوبه. چند بار وسوسه شدم سوند رو خودم دربیارم بسکه می دیدم مامان اذیت میشه اما باز جلوی خودم رو گرفتم. با نامه بیمارستان که بهم نوبت ندادن برای روز شنبه 2 تیر که میشد 6 روز بعد از عمل. جمعه شب با اسم نوشتن پشت در و مراجعه صبح زود بابا به درمانگاه و ... تونستیم نوبت برای عصر شنبه بگیریم. سوند و درن رو درآوردن و گفتن برای سه ماه دیگه مراجعه کنیم. لز دکتر راجع به هپارین یا رقیق کننده خون پرسیدم که تجویز نشده بود موقع ترخیص (بر خلاف عمل قبلی)، که خیلی عصبانی شد و دعوام کرد که تخصص نداری چرا چرت و پرت می پر...
4 تير 1403

عمل مامان

تازه مامان رو برگردونده بودن خونه که از بیمارستان زنگ زدن بیایین برای بستری. از اون طرف دایی حاجی تازه رسیده بودن خونه بابا.  بعد از یک احوالپرسی سرپایی، بابا و پری و محسن مامان رو آوردن برای بستری که تا عصر همچنان گیر مقدمات بستری و عمل شده بودن. شب خاله پری مونده بود و فردا صبحش بابا و بعد من رفتیم. همونجا منتظر بودیم از اتاق عمل صدا بزنن. دایی احمد هم اومده بود. دایی حاجی هم اومد و رفت دنبال کارهای بیمه تکمیلی و برگشت بیمارستان. ساعت ۲:۳۰ بود که صدا زدن. مامان رو گذاشتیم رو ویلچر و بردیم. من و بابا رفتیم داخل برای پر کردن فرم و تعویض لباس و …  یه خانم خدماتی با سابقه خوش اخلاق کمک کرد و مامان رو برد...
29 خرداد 1403

در انتظار بستری

امروز صبح قرار بود بیام کارهای پذیرش رو کامل کنم و مامان بستری بشه. شکر خدا خوب همکاری کردن و سریع کار انجام شد. الان تو حیاط بیمارستان منتظر هستم تا مامان بیاد. با بابا و پری و محسن میاد. قراره بخش جراحی کلیه ازش نمونه خون بگیره و عصر که تخت خالی شد بستری بشه.  انشالله یک عمل خوبی انجام بشه و بهترین نتیجه رو داشته باشه.   نمیدونم فردا و پس فردا این موقع چه نتیجه ای داده باشه اما از خدا میخوام خیر باشه و سلامتی. تلاشمون رو کردیم و میکنیم و نتیجه رو میسپریم به خدای ارحم الراحمین.  یا من اسمه دوا و ذکره شفا
26 خرداد 1403

دکتر هماتولوژی

مامان از سه هفته پیش برای دیروز ساعت 6وقت دکتر هماتولوژی داشت برای کم خونی. از طرفی حمزه هم با دوستش قرار بنگاه داشت. علی و محمدباقر هم شب امتحان فاینال کتبی زبانشون بود و یاشار هم کمی تب داشت، به خاطر همین ترجیح دادیم بچه ها خونه بمونن و من برم مطب و بابایی هم بره بنگاه. با دوستش پارسا خیلی وقت هست دنبال آپارتمان می گردن که دیشب شکر خدا قولنامه کردن. من هم رفتم درمانگاه مطهری. خیلی منتظر شدم تا نوبتم شد. موقع اذان دکتر ربع ساعتی در رو بست و نماز خوند. به قول یکی از مریضها به گیسهاش و سیبیلش نمی اومد. اما ظاهر دکتر مثل درویش ها هست و دکتر باحوصله، با تجربه و خوبی هست انشالله دستش هم برای مامان خیر باشه. پرونده مام...
23 خرداد 1403