علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

تاخیر زیاد پاتولوژی

1403/4/24 13:07
نویسنده : مامان تربچه
424 بازدید
اشتراک گذاری

با گذشت نزدیک یک ماه از عمل مامان، هنوز جواب پاتولوژی یا به عبارتی آزمایش تکمیلی ایمونوهیستوشیمی آماده نشده. دائما در حال تماس با بخش آزمایشگاه هستم که هر سری هم کلی با خودم کلنجار می رم که استرس زیادی نگیرم ولی هر سری گفتن جواب آماده نیست. تا الان دلیلش رو نبودن مواد آمایشگاهی اعلام می کردن امروز هم می گن دکتر درخواست آزمایش تکمیلی داده که چهار شنبه یعنی بعد از تاسوعا و عاشورا انجام بشه و شنبه هفته آینده جواب بدن حالا اگه بدن. این تاخیر خودش به تنهایی یکم استرس زا هست که نمیدونم آیا مشکلی دیدن که هی آزمایش های تکمیلی انجام میدن یا اینکه کلا رویه اش اینجوری هست. دیگه کاری از دستم بر نمیاد.

تو این فاصله مامان حال عمومی اش بهتر شده و می تونه یکم روی پاهاش بایسته اما دردش داره بیشتر می شه طوری که فشار زیاد به پاهاش و بدنش میاره. حالت تهوع هم نگرانمون می کنه حتی قرص ضد تهوع رو هم بالا میاره. چون یاشار سرما خورده و بدجور سرفه می کنه من کمتر رفت و آمد می کنم البته دلیل اصلی اش اینه. دایی ریزه و خانواده اش هم شکر خدا از مشهد برگشتن. خانه بابا خیلی شلوغ می شه و به سرعت مریضی بچه ها به هم سرایت می کنه. از طرف دیگه زندگی خودم کلا فلج شده. نه استراحتی و نه نظم و ترتیبی. کلافه کننده می شه گاهی. از اون طرف توقع بابا اینه که مثل قبل بیشتر برم خونه شون و به مامان برسم که من بهشون می گم من یک پکیج 5نفره هستم با شیطنت و سر و صدای یاشار عزیز که شاید برای من قابل تحمل باشه اما برای دیگران همیشه اینطور نیست. تازه یاد گرفته با بچه ها هم کانتکت ایجاد می کنه که من تو خونه بابا گاهی از بچه ها اضافه نمی شم که بخوام کار خاصی برای مامان بکنم. از طرف دیگه دو روز پشت سر هم، یک بار تو باغ مهمون داشتم که دوست و همکار بود و دیشب هم پارک کوهستانی دراک که پارسا و خواهراش بودن که ز زدیم عمو اکبر و حسین هم اومدن. این هم شاید برای همه خوشایند نبود ولی نمی تونم همیشه همه چیز رو تعطیل کنم. ولی در کل و به هر حالتی، به قول صدیقه جون که خوب درکم می کنه هر موقع شرایطش رو داشته باشم و بتونم حتما میرم خانه بابا و خیلی وقتها حتی شرایطش رو به زور جور کردم و طبیعتا فشارش رو هم خودم متحمل شدم در درجه اول. رسیدگی به مامان رو وظیفه خودم می دونم اونم مامانی که خیلی دوستش داشتم و دارم و نه تنها مادر بوده برای من بلکه بهترین و فهمیده ترین دوست هم بوده. 

خدایا خودت شفای کامل و عاجل به مامان بده و این دردهاش رو تسکین بده. خدایا صبرجمیل و حوصله و توان و قدرت به همه اطرافیان خصوصا بابا بده. خدایا خودت بینا و آگاهی به امورات همه. خودت کمک کن.آمین یا رب العالمین

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله ریزه
27 تیر 03 22:12
قربون خواهر خوشگلم برم. خدا حفظت کنه برامون 💐💐💐 خدا قوت عزیزم. قدردانت هستیم 🌸 حیف که کاری از دستم جز دعا بر نمیاد. این مدت تقریبا هر روز وبلاگ رو چک میکردم چون اطلاعات دقیق و به روز و حتی الامکان بدون سانسور مینوشتی.  پیشنهاد خوبی دادی منم بیام کامنت بذارم که همیشه بمونه. میخوام بگم من تمام وبلاگ&zwnjها رو کلمه به کلمه و با دقت فراوان حتی دو سه بار میخونم. چه شب&zwnjهایی که از شدت ناراحتی نخوابیدم و اگه خوابیدم نصف شب با گریه و زاری بیدار شدم.  احساس عذاب وجدان، غم، دلتنگی، ناراحتی و اینکه کاری از دستم ساخته نبود کلافم میکرد. دو سه ماهیی میشه برای بار دوم از ایران اومدم. هفته&zwnjهای اول خیلی شاد و شنگول بودم و خیلی عملکرد خوبی تو درسام داشتم چون فکر میکردم مادر خوب شده و همه چی تحت کنترله. تا اینکه مجدد حالش بد شد و جراحی دوم داشت و اینا. تا مرز اخراج از موسسه پیش رفتم ولی خدا رو شکر با صحبت باهاشون حالم رو درک کردن و خیلی باهام کنار اومدن. مثل یه بچه خیلی لجباز که هیچی تو کتش نمیره شده بودم.  این موضوعات بیماری که پیش اومد حتی باعث شد بعضی رابطه&zwnjهای دوستیمو تموم کنم که ان&zwnjشاالله بهترین تصمیم رو گرفتم خدا به هممون کمک کنه، الهی آمین ❤️