تولد سورپرایزی
پنجشنبه صبح بسیار گیج و منگ بودم از ماموریت طولانی و پر دردسر و تو ره بودن شب قبلش. به خانم حیدری هم گفته بودم نیاد و یکم به کارهای خودش برسه. بابا ظهر رفت خانه دایی و بعد از ظهر اومد. بچه ها رو برداشت ببره خیابون ارم تا به قول خودشون عکس پاییزی بگیرن. به من هم گفت دیشب تو اتوبوس بودی و خسته ای و اینا. یه شام درست کن و یه دستی بکش خونه و بخواب. من هم بسته گوشت نذری عمه مدینه رو ریختم تو زودپز و دیدم دارم میوفتم رفتم رو تخت و کتاب گرفتم دستم. یک ساعتی خوندم تا بچه ها اومدن. شام رو برداشتیم و دنبال عمو ریزه هم رفتیم و رفتیم خانه دایی.
اومنجا علی گفت خاله اینا از یاسوج اومدن. درحالیکه من خیلی خسته بودم به بابایی گفتم خستمه بریم خونه خودمون امام گوش نردن و رفتیم خانه بابا. نگو تا اینا برنامه دارن. خاله مریم اونجا بود بعد هم خاله صدی و خاله پری اومدن. یه پچ پچی هم کردن من هم تو آشپزخونه بودم. به بابا گفتم چی میگفتین گفت در مورد جام جهانی صحبت می کردیم. گفتم حتما نخواستن پیش خاله مریم بلند صحبت کنن.
خواستیم راه بیوفتیم بریم خونه خودمون، حتی حال نداشتم به خواهران عزیزم تعارف کنم بیایین خونمون و فردا تولدمه دور هم باشیم و اینا. احساس می کردم برم رو تخت 24 ساعت می خوابم.
صبح جمعه ساعت 9 حمزه صدام زد کهساعت 10 یه فیلم سینمایی هست .....


تولد سورپرایزی 
