علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

ماموریت پر ماجرا

1404/10/6 14:36
نویسنده : مامان تربچه
73 بازدید
اشتراک گذاری

تقریبا یک هفته قبل از تولدم ماموریت بندر عباس داشتم. عصر روز اول ماموریت پرواز داشتیم و صبحش خونه بودم و مشغول تمیزکاری و شست و شو مرتب کاری بودم برای چند روزی که خونه نیستم. نمیخواستم بچه ها یا حمزه کلافه بشن از بینظمی خونه به خاطر همین تا می تونستم مرتب کردم و برنامه تغذیه بچه ها رو هم سروسامان دادم. خانم حیدری هم دو ساعتی یاشار هم رو برد مهد تا من دست و بالم باز بشه.

یه تماس از بندر داشتم که قراره تو بندر طوفان بشه و احتمالا از پس فردا تعطیل بشه همه جا. ما هم که بلیط گرفته بودیم و هم هماهنگی ها رو انجام داده بودیم برای بندر و البته یک روز ماموریتمون هم گذشته بود، چاره ای نداشتیم و باید می رفتیم. خلاصه رفتیم و فردا صبحش به صورت بسیار فشرده و دونفری چهار مورد کار رو انجام دادیم. از اونجاییکه شانسمون گفت سه تا از ادارات کنار هم بودند اما چهارمی قشنگ اون سر شهر. یه برنامه هم داشتیم یه سر بریم اداره تعاون که خیلی لازم بود هر چند جز کارهای حکممون نبود. 

عصر هم رفتیم بازار کمی خرید کردیم برای بچه ها و هنوز خبری از بارندگی نبود تا آخر شب. حمزه هم اصرار داشت بریم فرودگاه یا ترمینال و برگردیم بیاییم شیراز. ما هم خسته و له و لورده. پرواز که پر شده بود با اتوبوس هم خیلی موافق نبودیم. فردا صبحش بیدار شدیم تا حسابی بارون میاد و ادارات تعطیل شده در نتیجه اداره تعاون هم نتونستیم بریم. حتی اسنپ گیرمون نمیومد بریم بندرمال یه گشتی بزنیم. خلاصه یکم منتظر شدیم بارندگی کمتر بشه و با هتل تسویه کردیم و چمدونها رو برداشتیم رفتیم بندرمال هم یه دوری بزنیم و هم هماهنگ کنیم با آشنامون که برامون بلیط بگیره. خلاصه بلیط گیرمون نیومد و پرواز هم کنسل شد و ما برگشتیم به یه هتل دیگه و کمی استراحت کردیم رفتیم بیرون. بارندگی دیگه خیلی نبود اما آب گرفتگی زیاد بود. یه شب و نیم هم در هتل دومی گذروندیم وچند ساعت زودتر از پرواز برگشت خودمون (ساعت 10 شب) رفتیم فرودگاه. تو راه پیامک اومد که پرواز ساعت 1.30 صبح انجام میشه. ما هم چاره ای نداشتیم. یکم خوراگی از فرودگاه خریدیم. تو نمازخونه با همسفر خانوم آشنا شدیم که داستان اون هم جالب بود در تربیت بچه هاش. خلاصه منتظر نشسته بودیم که پیامک اومد پرواز لغو شد. ما هم آشفته شدیم و حتی پرواز تهران هم جا نمیداد که بریم تهران از اونجا بیاییم شیراز. اتوبوس ها هم یا لغو شده بود یا پر شده بود. به پیشنهاد چندباره بابایی که شما خانومید و سوارتون میکنن، راه افتادیم رفتیم ترمینال. اما مگه اونجا هم بلیط گیر میومد!!! پای اتوبوس با هزار التماس و خواهش ما رو سوار کردند. البته تنها خانومهای پای اتوبوس ما بودیم. ساعت 11 اتوبوس راه افتاد و 8 رسیدیم شیراز. بابایی اومد دنبالمون. وقتی رسیدیم دم در خونه من پیاده شدم برم بابا و بابایی رفت تا نون و آش بگیره. در خونه رو باز کردم برم خونه دیدم تا بچه ها بیدار شدن همشون. یاشار دوید سمتم و لبهاش رو چید و گفت گشنمه مامان. من هم بغلش کردم و ناز و نوازشش کردم و اسباب بازی که براش خریده بودم بهش دادم. دهنم سرویس شده بود با این بسته بندی بزرگ اسباب بازیه. اما اینقدر خوشحال شد و گفت مامان چقد بزرگه.... دیگه مشغول بازی شد. محمد باقر عزیزم هم بهم میگفت این همه سال کجا بودی؟ گفتم مامان من کلا چهار شب نبودم پارسال که دوهفته نبودم چه کار کردین؟  گفت مامان همون موقع هم سخت بود... خلاصه چمدون رو دادم بهش تا ببره تو اتاق باز کنه سوغاتی ها و سفارشاتش رو برداره اونم برد و کلی ذوق کرد. برای علی جون هم خوراکی خریده بودم. خلاصه دوتایی چمدون رو زیر و رو کردن.

پسندها (1)

نظرات (1)

خاله ریزه
8 دی 04 14:06
خیلیییی خوب کردی خاطره نوشتی خواهر عزیزتر از جانم ❤️❤️❤️❤️ خیلییی بغض کردم وقتی فهمیدم برای محمدباقر این چن روز، مثل چند سال گذشته 🥹 چقدر احساساتشو قشنگ و&zwnjشیزین بیان میکنه، الهی فداش شم 🌹🌹🌹 اینجور مواقع، احساسشو تایید کن، حسابی ماچ و بغلش کن و بگو میدونم برات خیلی طولانی گذشته و سخت بوده ولی قلبم پیشتون بود، و مجبور شدم بیشتر از یک شب بمونم. حواسم بهتون بود و براتون سوغاتی اوردم ❤️