علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

اندر احوالات دایی، زن دایی و مامان

1403/4/16 10:57
نویسنده : مامان تربچه
289 بازدید
اشتراک گذاری

 جمعه اول تیر که شب قبلش خونه بابا خوابیده بودیم، بابایی رفت خانه دایی تا کمک کنه دایی رو حموم کنن. بعد هم قرار بود برگرده تا بریم دهنو یه سر بزنیم و درختا رو آب بدیم. خیلی دیر کرد من هم زنگ نزدم گفتم حتما کارشون طول کشیده یا خوابیده اونجا. ساعت 9:30 بود که با دایی ایاز و دایی ریزه و آنا اومدن دم در. تا بابا بعد از رسیدگی به آقا، با خاله گلی داشته برمی گشته که زنگ میزنن و میگن زود برگرد آنا حالش بد شده. آنا قلبش درد میگیره و از حال میره و زنگ میزنن اورژانس. این وسط عمه گلی هم خیلی حالش بد میشه و عمه پری و عمو ریزه هم مضطرب و نگران. از اون طرف به عمو ایاز هم زنگ میزنن. خلاصه اورژانس یه رسیدگی مقدماتی به آنا و عمه گلی میکنه و بابا تصمیم میگیره آنا رو خودش ببره درمانگاه شرکت نفت که خلوت تر هست. که تو راه میان دم در خانه بابا به ما خبر بده. 

از درمانگاه ارجاع میدن به بیمارستان نمازی برای اسکن قلب و مغز و ... تا آخر شب آنا رو نگه داشتن و بعد ترخیص کردن. مشخص شد دریچه آئورت کمی نرم شده و ضربان پایین اومده. خلاصه به خیر گذشت. 

دایی متوجه موضوع شده بوده اما بنده خدا عکس العملی انجام نمیتونست بده. به قول حاضرین فقط سرش رو بالا آورده بود و نگاه می کرد. بعد از این قضیه حال دایی روز به روز بدتر شد. دیگه اصلا صداش در نمیاد و متاسفانه قدرت بلعش کمتر شده یعنی فقط غذای آبکی اونم به زور می تونن بهش بخورونن. تا چند روزی بسیار کم اشتها بود و تقریبا چیزی نمی خورد.صبح روز سه شنبه 12 تیر که خاله افلا و همسرش به دیدن دایی رفته بودن و حالش رو دیده بودن به مامان گفتن تونستی برو یه سر بزن. اتفاقا همون روز بابایی و عمو ایاز به ابوذر سپرده بودن برای گوشت. ظهر قبل از اینکه بیاد خونه، جگر و کله پاچه رو هم داده بود خانه دایی تا شب بریم اونجا. ما تا بسته بندی کردیم و رفتیم خانه دایی شب شده بود. تا مامان و بابا و خاله مری هم اونجا هستن. اومده بودن به دایی سر بزنن، نگهشون داشتن. دایی هم بعد از چند روز تونست کمی غذا بخوره. شکر خدا حس خوبی داشتم. و مامان بزنم به تخته بعد از اون شب حالش بهتره. هم بهتر جابجا می شه و هم تهوع کمتری داره و هم اشتهاش بهتر شده. 

البته از عوارض دارو و دردهای شدید و طولانی مدتی که کشیده و خیل یاز مسائلی که ما می دونیم و نمی دونیم، باعث شده یکم اعصابش ضعیف بشه و کم حوصله بشه و شاید زود عصبانی بشه. دیگه این صبر و حوصله اطرافیان رو می طلبه که باهاش راه بیان تا به امید خدای بزرگ شفای کامل پیدا کنه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)