از 93 تا 94
روز آخر اسفند عقد ه*اجر بود. بارندگی خیلی شدید بود بابایی هم شب قبل خیلی دیر اومده بود خونه و صبح جمعه می خواست استراحت کنه. واقعا اسفند ماه خیلی پر مشغله بودیم. خلاصه بلند شدیم حاضر شدیم و رفتیم. آخرای عقد رسیدیم محضر بعد از ناهار هم بابا یکم استراحت کرد و برگشتیم شیراز. تو برگشت مامان بابای بابایی و عمو ریزه هم همراهمون بودن. بابا اینا هم با ما برگشتن. تو راه با موضوع ازدواج هی سر به سر عمو ریزه گذاشتن که بیا و راضی شو واسه همین دختری که می گیم پا پیش بذاریم و ... رسیدیم شیراز آقا جون می گفت بابا من رو برسونه خونه و بعد اونا رو برسونه. شک هم کردم که حتما باهاش کاری دارن ولی اول اونا رو رسوندیم و گفتیم بعد از شام می یاییم. به علی قول ...
نویسنده :
مامان تربچه
11:54


