علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

نوروز 95

نوروز 95 سپری شد. با مسافرت و مهمونی رفتن و مهمان داری. و اندکی درگیری سر ازدواج عمو ریزه. امیدوارم مشکلات رو به بهترین نحو حل کنند و در کنار هم به خوبی  وخوشی زندگی شون رو آغاز کنند.قطعا خودشون دوتا نقش اول رو در حل مشکل دارن.  دایی ها و زن دایی ها وبابایی و من و بقیه نقش های بعدی رو داریم در راهنمایی کردن و کمک کردن. آدمها گاهی هم به جای راهنمایی جهت حل مشکل خودشون مشکل ساز هم می شن. امیدوارم این مساله هم مرتفع بشه. من علی رغم میل باطنی درگیر این موضوع شدم و حتما این هم یک امتحان الهی هست. گاهی سنگ صبورم، گاهی شاکی ام از اینکه به کارهای خودمان و بچه ها درست زمان نمی زاریم، گاهی هم راه حلی که به ذهنم می رسه رو میگم... در کل زیاد د...
17 فروردين 1395

خانه تکانی

به لطف خدا مدیریتم در امور خانه پیشرفت کرده و علارغم زندگی سنگینی که داریم نسبت به مدت ازدواجمون، مشغله کاری و غیر کاری زیاد بابایی و داشتن دو تا جوجه شیطون و دوست داشتنی که گهگاه مریض می شن، خونه بهتر از قبل داره جلو می ره. هر چند این مدت سابقه ام در امور خانه داری خراب شد توی جمع ولی مهم نیست. مهم اول از همه سلامتی و شادی خودم بعد بابایی و بچه ها است. حالا خونه ترگل و مرگل باشه چه بهتر. با حجم زیاد کار خونه و وقت کمی که خونه حضور داشتم اون مدت کم هم خسته بودم یا مریض بودم یا مهمون داشتم یا مهمون بودم و بابایی هم اغلب نبود برای کمک به این نتیجه رسیدم که نیاز مبرم دارم به کمکی. خدا به لطف بی نهایت خودش یه خانوم خوب و فرز و تمیز و مهمتر از...
26 اسفند 1394

در هم

سلام و صد سلام. بعد ز مدتی که به وبلاگ سر می زنی موضوعات نگفته زیادی داری که دوست داری بگی. اما وقت و شرایط اجازه این کار رو به طور کامل نمی ده... از کوچک به بزگ شروع می کنم: محمد (محمد باقر):  یک هفته بعد از سر کار اومدنم یعنی تو 9 ماه و یه هفته ای دندون پایینی اش نوک زد. داشتم بهش غذا می دادم  که دیدم یه چیز تیزی رفت تو دستم .با دیدن یه مروارید کوچولو تا آخر شب قند تو دلم آب شده بود. بعد از چند روز تب و اسهال و بی قراری زیاد دومی هم در اومد. در مورد شیرین کاری ها و قند تو دل آب کن های دیگه اش باید بگم که همچنان سینه خیز می ره ولی سرعت و شتابش بیشتر شده! سعی می کنه دستش رو بگیره به جایی و بلند بشه. اگه دراز کشیده باشم عاش...
1 اسفند 1394

درهم

سلام و صد سلام. بعد ز مدتی که به وبلاگ سر می زنی موضوعات نگفته زیادی داری که دوست داری بگی. اما وقت و شرایط اجازه این کار رو به طور کامل نمی ده... از کوچک به بزگ شروع می کنم: محمد (محمد باقر):  یک هفته بعد از سر کار اومدنم یعنی تو 9 ماه و یه هفته ای دندون پایینی اش نوک زد. داشتم بهش غذا می دادم  که دیدم یه چیز تیزی رفت تو دستم .با دیدن یه مروارید کوچولو تا آخر شب قند تو دلم آب شده بود. بعد از چند روز تب و اسهال و بی قراری زیاد دومی هم در اومد. در مورد شیرین کاری ها و قند تو دل آب کن های دیگه اش باید بگم که همچنان سینه خیز می ره ولی سرعت و شتابش بیشتر شده! سعی می کنه دستش رو بگیره به جایی و بلند بشه. اگه دراز کشیده باشم عاش...
1 اسفند 1394

شروع کار بعد از 9 ماه

سلام و صد سلام بعد از یه غیبت طولانی... اول از همه ممنن از خاله ریزه عزیز که نذاشت اینجا مسکوت بمونه. برام جالب بود خوندن احساساتش موقع تولد جوجه ام. امیدوارم شاد و سلامت و خوشبخت باشی خاله عزیز. بالاخره نه ماه مرخصی به اتمام رسید و پس از کشمکش های زیاد با خودم برگشتم سر کار... بعد از اون شوک زیادی که در تولد زودهنگام نینی بهم وارد شد قصد داشتم تا دوسالگی نینی در خانه بمونم و با نینی حال کنم و بشورم و بسابم و ناهار درست کنم و خونه رو برق بندازم و با نینی بازی کنم و بهش برسم و دستی به سر و روی خودم بکشم و کمکی استراحت کنم و منتظر آقای پدر و علی عزیزم بشینم...و استراحت کنم و استراحت کنم و استراحت کنم... هرچند برای من استراحت به معنای خور...
29 دی 1394

تولد ۶ اُمین عزیزدلِ خانواده (به نگارش خاله طاهی)

ماشالا هزار ماشالا مامانی سرگرم دوتا بچه نازنینشه و انقدر سرش شلوغه که فعلاً نمی‌رسه پُست بذاره و این مسئولیت به یادماندنی رو موقتاً‌ سپرده به من :)  صبح سرکار بودم، دیدم گوشیم زنگ میخوره و خاله صدیقه است.بعد از احوال پرسی سریع با یه صدای خاصی گفت تبریک می‌گم، دوباره خاله شدی..... من خیلی شُکه شدم در همون لحظه، اولین فکری که به ذهنم رسید اینه که خودش حامله شده و داره خبرشو میده ولی بازم تعجب کردم که شنیدن همچین چیزی از خود مادر خیلی عجیبه و خیلی تو فامیل ما جا افتاده نیست.....همین فکرا از ذهنم می‌گذشت که پرسیدم یعنی چی؟ منظورت عمه است؟‌گفت که بچه صفورا به دنیا اومده........همون لحظه بغض تموم وجودمو گرفت.... خ...
18 ارديبهشت 1394

حنا بندون و عروسی

امشب حنا بندون دایی مهدی هست و فردا شب هم عروسی اش. خدایا خودت کمک کن مراسمش به خوبی و آبرومندانه برگزار بشه. نمی دونم بتونم برم حنا بندون یا نه چون کمر درد شدیدی دارم و خستگی سفر تو تنمه. اما خیلی دوست دارم برم. اگه بتونم استراحت کنم و دستی به خونه بکشم و بابایی هم رخصت بده می رم.
5 فروردين 1394

نتیجه گیری های شخصی خودم از سفر

مهمترینش: تا وقتی بچه به سن ازدواج نرسیده مطرح کردن کیس مورد نظر والدین برای ازدواج بهش و به خانواده کیس، اشتباه محض هست. خانواده دختر رو در تنگنا قرار می ده و یه رو دربایستی هم برای پسر ایجاد می کنه. حالا در این مورد پسر مورد خیلی نابی هست که خیلی ها آرزوی اون رو دارن. در خواستگاری همراهان پسر نقش پررنگی روی احساس دختر می تونن بازی کنن. میزبان همیشه باید با روی خوش از مهمان پذیرایی کنه چه خسته باشه، مریض باشه، از مهمان بدش بیاد، خودش یا خونه اش آمادگی نداشته باشه، مهمان بد موقع اومده باشه، سرزده اومده باشه،  یا اینکه با همسرش یا بچه اش بحثش شده باشه. در هر صورت رفتار میزبان بیش از هر چیزی روی مهمان تاثیر داره و مهمان هم زود متوجه...
5 فروردين 1394

پیش به سوی اصفهان-ادامه

شام خونه دایی خوابیدیم. فردا صبحش می خواستیم آماده بشیم برگردیم شیراز.دور هم نشستیم و دایی سوژه زوج رو دوطرفش نشوند و صحبتهاش رو کرد. بین صحبتها که داشت اسم گذاری دخترش رو تعریف می کرد یاد مادرش افتاد و خیلی گریه کرد. خلاصه یه جلسه دیگه هم رفتن تو اتاق و در این حین برنامه ریزی شد بریم خونه حاج هر*مز. ناهار خونه اونا بودیم. و برای شام رفتیم خونه خان عمو. زن دایی هم بین راه خیلی با من صحبت کرد. بعد از شام که داشتیم برمیگشتیم خونه دایی سوژه من یه قرار با دوست دوران دانشجویی ام گذاشتم و دیدمش و چقدر خوشحال شدم از دیدنش. فردا صبح راه افتادیم و برگشتیم شیراز.  
5 فروردين 1394

پیش به سوی اصفهان

تحویل سال 2.15 نصف شب بود. من تا شب قبلش قصد داشتم به اتفاق بابایی بیدار شم برای تحویل سال. و دوست داشتم بعد از تحویل سال نماز شب بخونم. وقتی قرار بر رفتن شد باید فوری وسیله جمع می کردیم و زود می خوابیدیم که فردا صبح زود راه می افتادیم. وسیله ها رو جمع کردیم و صبح ساعت 7 راه افتادیم. ناهار بین راه خوردیم و بعد از ظهر رفتیم خونه دایی مورد نظر. اونا هم از هیچ چیزی خبر نداشتن. نزدیک غروب بود که عمو ریزه اوکی داده بود برای باز کردن سر صحبت. دایی ها کنار هم نشسته بودن تو پذیرایی که دایی بزرگه ما رو صدا زد بریم بشینیم پیش اونا. علی هم با بهاره بازی می کرد. من و بابایی، دایی و زن دایی، عروس خانوم و  عمو ریزه نشستیم دور دایی. دایی بعد از ...
5 فروردين 1394