علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

رانندگی2

به لطف خدا تا حالا دوبار خودم تنها با علی برگشتم دنبال بابایی و بعد خونه. امروز سومین روزی هست که ماشین رو می یارم تا سر کار و می ذارم تو پارکینگ. ظهر هم خدا کریمه. از خدا می خوام کمکم کنه دقت و سرعت عمل مناسب و مهارتم رو زیاد کنم و موفق بشم. بابایی تو رانندگی خیلی بهم کمک کرد دایی مهدی هم همینطور. از وقتی شعبه بابا عوض شده وچون فصل تابستونه و دایی ریزه کمتر می ره حوزه ما بیشتر باید رو پای خودمون بایستیم. بابایی هم ان شالله راحتتره وقتی من هم بتونم رانندگی کنم. کرایه آژانسها هم داره سر به فلک می کشه. دو سال نشده بیش از دو برابر شده. خدا به داد مردم برسه. خدایا شکر بابت اراده ای که بهم دادی بعد از دو سال گواهینامه گرفتن مصمم ب...
8 تير 1393

رانندگی

امروز دایی ریزه با ما نیومد و چون دیر بیدار شدیم، وقتی بابا پرسید می تونی خودت ماشین رو ببری در جواب گفتم بله! عمو ریزه کنارمه و می شه آینه اینوری. خلاصه اومدیم و خوب بود به لطف خدا. عمو هم تا اداره همراهی کرد دستش درد نکنه. حالا می خوام به امید خدا و در پناه خدا خودم ماشین رو برگردونم. ان شالله که علی هم همراهی می کنه. به قول همکارم با یه خوراکی هم باید سرش رو گرم کنم! کمی استرس دارم که ان شالله خدا کمک می کنه و خوب می برم. خدایا به امید تو. همکارم می گه یه چهار قل و آیت الکرسی بخون و به امید خدا ببر. خدایا به امید تو نه به امید خلق تو. خودت کمک کن.
28 خرداد 1393

شش پیر + بهشت گمشده + سی سخت + سد شاه قاسم

بابایی سه شنبه شب امتحان داشت وگرنه خییییلی دوست داشت بره مرقد امام. خلاصه نرفت و چون تا مدتی همچین تعطیلی نداشتیم تصمیم گرفتیم بریم مسافرت. نظر من یاسوج بود و نظر بابایی سمت بندر عباس. خلاصه با آوردن چندید دلیل و منطق مبنی بر گرمای هوا و دوری راه و بچه کوچیک و حال خراب خودم و گرما زدگی و اینا بابایی نظرش برگشت. می خواستیم با عمه نانی اینا بریم که بعد از عید ژیاده بودن. بعد امتحان بابا برگشت خونه  و نظر من رو پرسید که با اونا بریم من هم موافقت خودم رو اعلام کردم. بیشتر هم به خاطر خود عمه. رفتیم خونشون. بعد از دو ماه انتظار ماشینشون عصری اومده بود و ما هم بی خبر!!!  خلاصه شوهرش گفت اذیت می شیم و حوصله اش رو ندارم و این حرفا و ...
18 خرداد 1393

روزه داری

با نزدیک شدن به ماه رمضان و طولانی شدن روز من تازه یادم افتاده که ای دل غافل 9 روز روزه قضا دارم. امروز بعد از یکی دو هفته کلنجار با خودم تصمیم گرفتم یه روزش رو بگیرم. تا الان که اتفاق خاصی نیوفتاده و روزه داری برام آسون بود با وجودی که از صبح کلی با همکارم رو گزارش کار بایگانی کار کردیم. از حالا به بعد هم خدا کریمه. امیدوارم علی بزاره عصری استراحت کنم بابایی هم کولر رو سرویس کنه که پختیم تو خونه. هوا حسابی گرم شده و هندونه خنک، شربت خاکشیر و تخم شربتی، خیار و گوجه حسسسابی می چسبه. تا الان سه شب تو حیاط خوابیدیم. از دست پشه ها فرار کردیم تو حیاط و تو پشه بند خوابیدیم. هوا خیلی خنکه و کمس هم سرد می شه نصف شب. یاد خرداد ماه تو دوران راهنمایی و...
10 خرداد 1393

ورزش

در راستای بهبود گردن و شانه ام دارم می رم کلاس دو میدانی. یک ماهی هست می رم. وزنم تغییری نکرده با وجود که بیشتر می خورم.  (وزن:55 ، شکم پهلو 82 ، باسن 92) ببینم تا ماه بعد چه تغییری می کنم. امیدوارم قویتر بشم و کمی چاق تر درد دستم همچنان ادامه داره. به دکتر که مراجعه کردیم می گه از گردنه و کاری به مچ دست نداره. ...
7 خرداد 1393

قدم نو رسیده مبارک+ تب شدید علی

بالاخره آیلا خانوم سفید برفی خوش قدم ما قدم رنجه فرمودن و شمع محفلمون رو روشن کردن. نینی ناز با دست و پاهای ظریف که خیییلی شبیه آجی فاطمه است. و البته کمی جیغ جیغو که مهلت نمی ده مامانش یه آبی به دست و صورتش بزنه. مامان پری هم بعد زایمان به مشکلات کم خونی دچار شد و دو شب بستری بود ولی الان خدا رو شکر بهتره. از دیروز هم بعد از سفر چند روزه به گرمسیر  رفتن سر خونه زندگی خودشون. بعد از چند روز مرخصی علی برای مهد، روزی که علی رو تحویل مهد دادم ظهر موقع برگشت دیدم بدنش داغه. فک کردم به خاطر گرمی هوا بوده. رسیدیم خونه بردمش حموم بعدش هم بیهوش خوابید. خودمون هم ناهار خوردیم خوابیدیم. عصر دیدم علی داره می سوزه از تب. دیگه تبش شروع شده بود ک...
7 خرداد 1393

هنوز=الان

علی عزیزم وقتی می خواد بگه الان برام اینو بگیر یا الان این کار رو بکنیم بجای الان می گه هنوز. علی: هنوز برام بستنی بخر هنوز  من:    مدتیه علی گیر داده برام 206 بخرین. من: 206 اسباب بازی؟ علی: نه بزرگ باشه. من: کجا بزاریمش؟ علی: تو حیاط من: خوب نمی تونیم ببریمش بیرون که. اینجا خاک می خوره. علی: اشدال نداره. بخرین. من: باشه بذار یکم پول تو دستم بیاد می خرم.   نتیجه گیری: دیروز عمو مجتبی اومد دنبالمون. علی از اونجایی که جلو بغل خاله نشسته بود، خوشحال بود. وقتی رسیدیم به سوپری که توپای بزرگ داشت و هر وقت از جلوش رد می شدیم جیغ و داد می کرد که برام از این توپا بخر ایندفعه برای خاله اش می گفت مامان...
3 ارديبهشت 1393

بدرقه

دیشب عمو ارشد دعوت کرده بودن خونه آقا اینا به صرف کباب. عمه زیره ساعت 10 بلیط رزرو داشتن و بعد از شام باید فوری می رفتن ترمینال. بابایی تازه از سر کلاس برگشته بود و شامش رو خورد و بردیمشون ترمینال. آنا هم باهامون بود. دایی و پری و بقیه خیلی ناراحت بودن و هرکی یواشکی گریه می کرد. علی ذوق زده پشت فرمون منتظر بابایی بود تا بیاد و باهم ماشین رو روشن کنن. دید آنا که جلو نشسته داره گریه می کنه. هم به فرمون ور می رفت و هم با حالت بغض به من می گفت آنا داره گریه می کنه و لباش رو ورمی چید. عمه ریزه که خیلی کنترل می کرد خودش رو گریه نکنه چشاش قرمز شده بود.  خلاصه راه افتادیم. اول یه سر رفتیم خونه ما تا کیف سنتی گلیمی رو هدیه بدم به عمه. بعد هم ر...
3 ارديبهشت 1393

سفری دراز در پیش است....

عمو ابر و خانومش سفر حج هستن و ان شالله آخر هفته بر می گردن. کار شوهر عمه ریزه بالاخره جور شده برای ایتالیا. فعلا شش ماهه می رن به امید خدا. پنجشنه همه دست به دست هم دادن و خونه شون رو بار کردن و باهم رفتیم خونه پدر شوهرش. خونه اونا علی همش می گفت عمه می خوایین برین خونه جدید؟ خیلی اینجا بمونین بعد برین خونه جدید! انگاری بچم خودش می دونست چه خبره. شش ماهی وسایلشون اونجا می مونه بعد برگشت می رن بوشهر. دیگه شیراز بای بای فعلا. دلتنگی اطرافیان در آشکار و پنهان از همین حالا خودش رو نشون می ده. ما جمعه برگشتیم اما خودشون امروز برگشتن. فردا شب هم می رن تهران و بعد .... من و بابایی خوشحالیم. خدا پشت و پناهشون باشه. آنا و پدرشوهر عمه بیشتر نار...
1 ارديبهشت 1393