علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

ترک عادت

نزدیک عید شده و بر خلاف سالهای گذشته امسال تو اداره سرمون خیلی شلوغ بود. خانه تکانی هم که طبق برنامه ام پیش نرفت و کلی تلنبار شده برای هفته آخر. کارگر بی وفا شده و قرارهای چند روزه با بقیه گذاشته که نوبت به من نشده هفته قبل. شیکان پیکان کردن هم همیشه می ره ته صف متاسفانه!!!آقای پدر همچنان پر مشغله و کم پیدا (از خودش است که بر خودش است، نه البته، از خودش است که بر ما است!!!!!) زین پس صدایش میزنیم ستاره سهیل!!! در این گیر و دار، از شیر گرفتن محمد پروژه ای هست برای خودش. روزها رو با کمک زنجبیل و رژ!!! ترک کرده اما شبها رو با یه قربت بازی به سر می کنه. دو هفته ای هست شروع کردم. سوره یاسین روی سیب و چند آیه روی انار، بازی، محبت، کمی گردش و دید...
21 اسفند 1395

شیرین زبانی های شکسته برادران

علی جون کمابیش می تونه همه جملات و کلمه ها رو بخونه. اوایل آذر بود که دیگه تلاش می کرد تابلوها رو بخونه و من چه ذوقی کردم وقتی صبحی که میرفتیم مدرسه  اولین بار با چشمای خابالوش سر چهار راه محل کار باباش "حجازی" رو تونست بخونه. تو جملاتی که می گه هم کلا به جای "هست" میگه "است" و چقدر شیرینه... اکثر تو صحبت هم صدا کشی می کنه و قند تو دل مامانش آب می کنه.... محمد هم چند تا کلمه یاد گرفته و از گفتنشون و عکس العمل ما ذوقی می کنه تو دل برو: عیی (علی) آبا (بابا) آمما(ماما) هامما(شیر یا هر خوردنی دیگه) آنا (آنا) آبه(آب) اگه کسی خواب باشه از هر جاندار و بی جانی صدا در بیاد میره  به حالت انگشت رو بینی ب...
19 دی 1395

یکسالگی استقلال محمد باقر عزیز

از دیروز یکسال می شه که داداشی رو می سپرم به عمه و بابابزرگ مادر بزرگش و میام سر کار. چقدر زود می گذره و بچه ها بزرگ می شن. کاش از اون روز یه عکس هنری ازش داشتم... که نه دندون داشت و نه می تونست راه بره. و چقدر منتظر یکسالگی اش بودم که بتونم بهش غذای سفره بدم!!! حالا هم کم کم باید به فکر از شیر گرفتنش باشم.   ...
19 دی 1395

مامان یا همون سرویس مدرسه اختصاصی

سال گذشته که علی پیش دبستانی بود همیشه دوست داشت و اصرار داشت که خودم ببرمش مدرسه و بیارمش. من هم که بعد از رانا پشت فرمون ننشسته بودم. کلا هر موقع می یومد یکم دست فرمونم خوب بشه ماشین رو می فروختیم!!! و کار از نو روزی از نو!!! با وجودی که خیلی دوست داشتم اما پشت کارنیوال هم ننشستم و بعد از 2 سال برگشتیم سر پله اول. تا اینکه پراید خریدیم و از تابستون بیشتر اوقات با بابایی میومدیم سر کار و من با ماشین برمی گشتم. استرس داشتم اما با این اصرار علی و ذوق خودم برای بردنش به مدرسه مصمم تر می شدم. هرچند شاید سرویس براش می گرفتم. کلا برای سر کار رفتنم و برخی امورات شخصی خیلی نیاز داشتم به رانندگی. اما حالا فهمیدم تا خودت نخوایی کاری انجا...
27 مهر 1395

فرشته ای که زمینی نشد!

صبح روز سه شنبه 6 مهر بعد از اینکه علی رو رسوندم مدرسه برگشتم سر کار و تازه شروع به کار کردم که خاله پری زنگ زد و سراغ خاله صدی رو گرفت. من شب قبلش فقط دم در خونه شون خاله رو دیده بودم و بعد از اون خبری نداشتم. وقتی فهمیدم همون دیشب بستری شده و بیمارستان هست، و خاله پری هم ناراحته سریع زنگ زدم به بابا. متاسفانه فرشته کوچولوی ما پرپر شده بود. نگران حال خاله بودم. با هماهنگی که با بابا جونی انجام دادم که بره مدرسه دنبال علی و ماشین رو از اداره ببره، رفتم بیمارستان. مستقیم رفتم طبقه سوم و عمه مهربون رو جلوی در اتاق خاله دیدم. اشاره کرد که برو تو و با من سلام علیک نکن به خاطر نگهبان. من هم رفتم تو. خاله به هوش بود اما کمی شکمش کج بود. من تو د...
10 مهر 1395

جشن شکوفه ها

بعد از کلی تحقیقات فشرده و بعد از مراجعه به مدرسه علم الهدی به اتفاق بابایی، و انصراف از ثبت نام تو اون مدرسه، علی رو مدرسه خوارزمی ثبت نام کردیم. نزدیک محل کار خودم. امیدورام در پناه حق موفق باشه. یک سری معایبی اونجا داشت از جمله اینکه مسیر دور و پرت بود از مسیر اداره و علی تمایل به مدرسه و کلاس نشون نمی داد. فشار زیادی روش می یومد برای حفظ قران و ترسیدم زده بشه. خلاصه دیگه الان قراره باهم بیاییم و باهم برگردیم به امید خدا. امروز روز اول مدرسه شون بود که جشن داشتن. با خانم معلمشون و کادر مدرسه و محیطش آشنا شدن. بابایی هم مرخصی گرفت و آخر جشن رسید بهمون.  
31 شهريور 1395

دختر عمه و ...

دختر عمه ریزه بعد از چندین ماه بیماری و درد و رنج و ناراحتی اطرافیان در 50امین روز بستری اش تو آی سی یو به رحمت خدا رفت. روحش شاد. عید فطر با دایی ریزه و خانمش رفتیم آقداش و فرداش حمزه علی و بعد هم اصفهان برای عیادت دختر عمه. پنج شنبه شب هم آمدیم خانه عمه هم سر بزنیم و هم دلداری اش بدیم. عمه خیلی داغون و ناراحت بود. نگران زمین گیر شدن دخترش بود. عمه ای که همیشه دوست داشت بچه هاش برن سر کار و ... حالا دیگه از سر کار رفتن دخترش راضی نبود و می گفت حالش رو وخیم تر کرده... از دخترش ناراحت بود که به حرفش گوش نکرده و به خودش نرسیده و اصرار داشته بره سر کلاس... از داماد دلخور بود که درست رسیدگی نکرده...خلاصه گویا اختلافاتی هم اخیرا بینشون پیش آمد...
21 تير 1395

دادگاه و دفترخانه

انقدر مسائل پیچیده تو این مدت یک سال و چند ماه و بیشتر بعد از عید پیش اومده که گاهی آدم هنگ می کنه. متاسفانه علی رغم تلاش ها جهت حل مسائل و مشکلات و نپاشیدن یک زندگی از سمت خود داماد و بعد خانواده ها، مشکلات حل نشد یا در واقع کامل حل نشد. گاهی خود فرهنگ خانواده خود مشکل است! برخی مشکلات حل نشدنی است!!! آدم ها تغییر ناپذیرند و عشق و علاقه اجباری نیست!!! نمی توان دختری را به زور وادار به ازدواج با پسر مد نظر خانواده کرد و نمی توان پسری را وادار کرد که از اصول زندگی خود کوتاه بیاید. شاید بتواند از فروع کوتاه بیاید اما از اصول نه!!! فکر نمی کنم کسی از شنیدن پاشیده شدن زندگی زوجی خوشحال شود! مگر اینکه مریض باشد! گاهی حل مشکل، جدایی است.....
12 تير 1395

قرارهای من با خودم

1- کار محول شده رو به نحو احسن و در اسرع وقت انجام بدم. نذارم کاری خاک بخوره که گردگیری بهش اضافه می شه... 2- زود رنج نباشم...تحلیل روی صحبت ها و انتقادهای دیگران رو طوری جهت بدم که یه نکته ای رو برای بهبود وضعیت خودم استخراج و انجام بدم. 3- منظم تر از قبل باشم هم از نظر زمان و هم از نظر نظم وسایل شخصی ام و هم نظم در امور خانه داری... نمی خوام قرارهای زیادی بزارم که تعدادی اش رو فراموش کنم. فعلا روی این سه مورد کار می کنیم تا نهادینه بشه و بعد...
17 فروردين 1395

پیشنهاد همکار برای سال نو

می خوام به پیشنهاد دوست و همکار عزیزم برای سال نو برنامه ریزی کنم که چه هنری یاد بگیرم، چه علمی چه ورزشی. با خودم قرار بزارم که چه خصوصیاتی رو در خودم اصلاح کنم یا بوجود بیارم. مورد دوم که مهمترین هست اول نیاز به مکاشفه در روح و جسمم داره و بعد مصالحه (با خودم صلح کنم و ذات خودم رو دوست داشته باشم و بخوام خودم رو اصلاح کنم)و اصلاح و مراقبه...           {چقدر رفتم تو فاز یوگا } از دوستم ممنونم بابت پیشنهاد خوبش. ...
17 فروردين 1395