علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

پی نوشت ها

پی نوشت برای بابایی: لطفا دعای طول عمر باعزت برای همه خصوصا مامانت بکن عزیزم. پی نوشت برای بابای عزیزم: همینطور که تا الان صبوری کردی و تلاش شبانه روزی کردی برای بهبودی مامان، همچنان حوصله ات رو بیشتر کن. پی نوشت برای خودم: این روزها نه برای استراحت و دید و بازدید به خانه بابا می رم بلکه برای کمک به مامان و بابا و تلاش هر چند کوچک برای کمک به بهبود کیفیت زندگی شون. پس نباید باری به اونها اضافه کنم یا توقع کاری داشته باشم، بلکه حتی الامکان رفت و آمد با کیفیت تری داشته باشم. یعنی ساعات کمتر با کمک بیشتر. چون از یه حدی که بگذره، سر و صدای بچه ها خصوصا یاشار باعث اذیت میشه خصوصا وقتی بچه های دیگه اونجا هستن که نمی تونن با یاشار خ...
16 تير 1403

اندر احوالات دایی، زن دایی و مامان

 جمعه اول تیر که شب قبلش خونه بابا خوابیده بودیم، بابایی رفت خانه دایی تا کمک کنه دایی رو حموم کنن. بعد هم قرار بود برگرده تا بریم دهنو یه سر بزنیم و درختا رو آب بدیم. خیلی دیر کرد من هم زنگ نزدم گفتم حتما کارشون طول کشیده یا خوابیده اونجا. ساعت 9:30 بود که با دایی ایاز و دایی ریزه و آنا اومدن دم در. تا بابا بعد از رسیدگی به آقا، با خاله گلی داشته برمی گشته که زنگ میزنن و میگن زود برگرد آنا حالش بد شده. آنا قلبش درد میگیره و از حال میره و زنگ میزنن اورژانس. این وسط عمه گلی هم خیلی حالش بد میشه و عمه پری و عمو ریزه هم مضطرب و نگران. از اون طرف به عمو ایاز هم زنگ میزنن. خلاصه اورژانس یه رسیدگی مقدماتی به آنا و عمه گلی میکنه و بابا تصمیم م...
16 تير 1403

ترخیص مامان

ترخیص مامان با سوند و درن بود. به دکتر هم اصرار کردم سوند رو در بیاره اما دکتر گفت باید مطمئن بشیم ادرار پس نمیزنه. که دیدیم شکر خدا خوبه. چند بار وسوسه شدم سوند رو خودم دربیارم بسکه می دیدم مامان اذیت میشه اما باز جلوی خودم رو گرفتم. با نامه بیمارستان که بهم نوبت ندادن برای روز شنبه 2 تیر که میشد 6 روز بعد از عمل. جمعه شب با اسم نوشتن پشت در و مراجعه صبح زود بابا به درمانگاه و ... تونستیم نوبت برای عصر شنبه بگیریم. سوند و درن رو درآوردن و گفتن برای سه ماه دیگه مراجعه کنیم. لز دکتر راجع به هپارین یا رقیق کننده خون پرسیدم که تجویز نشده بود موقع ترخیص (بر خلاف عمل قبلی)، که خیلی عصبانی شد و دعوام کرد که تخصص نداری چرا چرت و پرت می پر...
4 تير 1403

عمل مامان

تازه مامان رو برگردونده بودن خونه که از بیمارستان زنگ زدن بیایین برای بستری. از اون طرف دایی حاجی تازه رسیده بودن خونه بابا.  بعد از یک احوالپرسی سرپایی، بابا و پری و محسن مامان رو آوردن برای بستری که تا عصر همچنان گیر مقدمات بستری و عمل شده بودن. شب خاله پری مونده بود و فردا صبحش بابا و بعد من رفتیم. همونجا منتظر بودیم از اتاق عمل صدا بزنن. دایی احمد هم اومده بود. دایی حاجی هم اومد و رفت دنبال کارهای بیمه تکمیلی و برگشت بیمارستان. ساعت ۲:۳۰ بود که صدا زدن. مامان رو گذاشتیم رو ویلچر و بردیم. من و بابا رفتیم داخل برای پر کردن فرم و تعویض لباس و …  یه خانم خدماتی با سابقه خوش اخلاق کمک کرد و مامان رو برد...
29 خرداد 1403

در انتظار بستری

امروز صبح قرار بود بیام کارهای پذیرش رو کامل کنم و مامان بستری بشه. شکر خدا خوب همکاری کردن و سریع کار انجام شد. الان تو حیاط بیمارستان منتظر هستم تا مامان بیاد. با بابا و پری و محسن میاد. قراره بخش جراحی کلیه ازش نمونه خون بگیره و عصر که تخت خالی شد بستری بشه.  انشالله یک عمل خوبی انجام بشه و بهترین نتیجه رو داشته باشه.   نمیدونم فردا و پس فردا این موقع چه نتیجه ای داده باشه اما از خدا میخوام خیر باشه و سلامتی. تلاشمون رو کردیم و میکنیم و نتیجه رو میسپریم به خدای ارحم الراحمین.  یا من اسمه دوا و ذکره شفا
26 خرداد 1403

دکتر هماتولوژی

مامان از سه هفته پیش برای دیروز ساعت 6وقت دکتر هماتولوژی داشت برای کم خونی. از طرفی حمزه هم با دوستش قرار بنگاه داشت. علی و محمدباقر هم شب امتحان فاینال کتبی زبانشون بود و یاشار هم کمی تب داشت، به خاطر همین ترجیح دادیم بچه ها خونه بمونن و من برم مطب و بابایی هم بره بنگاه. با دوستش پارسا خیلی وقت هست دنبال آپارتمان می گردن که دیشب شکر خدا قولنامه کردن. من هم رفتم درمانگاه مطهری. خیلی منتظر شدم تا نوبتم شد. موقع اذان دکتر ربع ساعتی در رو بست و نماز خوند. به قول یکی از مریضها به گیسهاش و سیبیلش نمی اومد. اما ظاهر دکتر مثل درویش ها هست و دکتر باحوصله، با تجربه و خوبی هست انشالله دستش هم برای مامان خیر باشه. پرونده مام...
23 خرداد 1403

تکمیل پرونده

پس از ارائه نامه عمل دکتر صالحی پور به پذیرش اتاق عمل، افتادیم در مسیر انجام آزمایشات و دکتر قلب و بیهوشی و ...مامان دوتا آزمایش داشت یکی از قبل برای چک آپ  و یکی هم برای عمل. نمونه خون برای آزمایش اول رو اومدن خونه گرفتن که خیلی با تاخیر اومدن اما خیریت داشت و باعث شد بتونم هماهنگ کنم آزمایش دوم رو هم همزمان نمونه بگیرن. با مصرف چند روز داروی اکسی کدون، اندکی حال مامان بهتر شد یعنی در واقع درد تسکین پیدا کرد تا مامان بتونه با کمک چند نفر تو ماشین بشینه و با کمک بابا و عمو مجتبی و حمزه  ببریمش مطب متخصص قلب (که دکتر صالح معرفی کرده بود) خوشبختانه مطب خلوت بود و نوار و اکو و معاینه انجام شد و نامه رو گرفتیم. ...
22 خرداد 1403