ترخیص مامان
ترخیص مامان با سوند و درن بود. به دکتر هم اصرار کردم سوند رو در بیاره اما دکتر گفت باید مطمئن بشیم ادرار پس نمیزنه. که دیدیم شکر خدا خوبه. چند بار وسوسه شدم سوند رو خودم دربیارم بسکه می دیدم مامان اذیت میشه اما باز جلوی خودم رو گرفتم. با نامه بیمارستان که بهم نوبت ندادن برای روز شنبه 2 تیر که میشد 6 روز بعد از عمل. جمعه شب با اسم نوشتن پشت در و مراجعه صبح زود بابا به درمانگاه و ... تونستیم نوبت برای عصر شنبه بگیریم. سوند و درن رو درآوردن و گفتن برای سه ماه دیگه مراجعه کنیم. لز دکتر راجع به هپارین یا رقیق کننده خون پرسیدم که تجویز نشده بود موقع ترخیص (بر خلاف عمل قبلی)، که خیلی عصبانی شد و دعوام کرد که تخصص نداری چرا چرت و پرت می پرسی. من هم کم نیاوردم و با احترام توضیح دادم که سری قبل تجویز شده بود اما این سری نه، واسه همین سوال شده بود برامون. شکر خدا با برخورد دکتر نریختم بهم و پشیمون هم نشدم از سوال پرسیدنم. بسکه خطاهای پزشکی زیاد هست نباید از ترس عکس العمل دکترها، سوالاتمون رو نپرسیم.
عوارض بیهوشی خیلی زیاد بود و تهوع مامان یک هفته طول کشید. تو بیمارستان که سرم ضد تهوع زدن چند بار. تو خونه هم ب6 و دمیترون. بسیار آهسته تهوع مامان بهتر شد و اشتهاش کمی باز شد. با خاله صدی هماهنگ کردیم که شیفتی بیاییم. البته بیشتر بار رو دوش خاله افتاد. و با صبوری زیاد به مامان غذا داد تا یکم جون بگیره. حال مامان بهتر از قبل از عمل هست اما درد زیادی داره و ما مجبود میشیم اکسی کدون بهش بدیم. به زور عصا و با کمک از جا بلند میشه و میره سرویس و کمی تو حیاط میشینه و بر میگرده. مامان خیلی کلافه میشه گاهی و عصبی میشه از درد. طوری که ممکنه حوصله من و صدی رو هم نداشته باشه. خیلی تلاش میکنیم حال مامان بهتر بشه. از خدا می خوام نگاه بچه های معصموم بکنه و کمک کنه مامان بهبودی کامل پیدا کنه. خاله که از زمان زایمانش تا الان درگیر بیماری مامان هست و از زندگی ساقط شده. تو این گیر و دار عمو مجتبی هم کمر درد گرفته و با ام آر آی مشخص شد دیسک کمرش آسیب دیده و الان درگیر فیزیوتراپی هست. بار بچه ها و مامان هم کلا می افته رو سر خاله. بابا هم فشار زیادی رو تحمل میکنه. ما سعی می کنیم هواش رو داشته باشیم اما کار اصلی گردن خودش می افته طوری که از خونه بیرون نمیره مدت طولانی، مگر برای خریدی یا کار کوتاهی.
روز جمعه قبل اول تیر که شب قبلش خونه بابا خوابیده بودیم، بابایی رفت خانه دایی تا کمک کنه دایی رو حموم کنن. بعد هم قرار بود برگرده تا بریم دهنو یه سر بزنیم و درختا رو آب بدیم. خیلی دیر کرد من هم زنگ نزدم گفتم حتما کارشون طول کشیده یا خوابیده اونجا. ساعت 9:30 بود که با دایی ایاز و دایی ریزه و آنا اومدن دم در. تا بابا بعد از رسیدگی به آقا، با خاله گلی داشته برمی گشته که زنگ میزنن و میگن زود برگرد آنا حالش بد شده. آنا قلبش درد میگیره و از حال میره و زنگ میزنن اورژانس. این وسط عمه گلی هم خیلی حالش بد میشه و عمه پری و عمو ریزه هم مضطرب و نگران. از اون طرف به عمو ایاز هم زنگ میزنن. خلاصه اورژانس یه رسیدگی مقدماتی به آنا و عمه گلی میکنه و بابا تصمیم میگیره آنا رو خودش ببره درمانگاه شرکت نفت که خلوت تر هست. که تو راه میان دم در خانه بابا به ما خبر بده.
از درمانگاه ارجاع میدن به بیمارستان نمازی برای اسکن قلب و مغز و ... تا آخر شب آنا رو نگه داشتن و بعد ترخیص کردن. مشخص شد دریچه آئورت کمی نرم شده و ضربان پایین اومده. خلاصه به خیر گذشت.


ترخیص مامان
