علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

در انتظار بستری

امروز صبح قرار بود بیام کارهای پذیرش رو کامل کنم و مامان بستری بشه. شکر خدا خوب همکاری کردن و سریع کار انجام شد. الان تو حیاط بیمارستان منتظر هستم تا مامان بیاد. با بابا و پری و محسن میاد. قراره بخش جراحی کلیه ازش نمونه خون بگیره و عصر که تخت خالی شد بستری بشه.  انشالله یک عمل خوبی انجام بشه و بهترین نتیجه رو داشته باشه.   نمیدونم فردا و پس فردا این موقع چه نتیجه ای داده باشه اما از خدا میخوام خیر باشه و سلامتی. تلاشمون رو کردیم و میکنیم و نتیجه رو میسپریم به خدای ارحم الراحمین.  یا من اسمه دوا و ذکره شفا
26 خرداد 1403

دکتر هماتولوژی

مامان از سه هفته پیش برای دیروز ساعت 6وقت دکتر هماتولوژی داشت برای کم خونی. از طرفی حمزه هم با دوستش قرار بنگاه داشت. علی و محمدباقر هم شب امتحان فاینال کتبی زبانشون بود و یاشار هم کمی تب داشت، به خاطر همین ترجیح دادیم بچه ها خونه بمونن و من برم مطب و بابایی هم بره بنگاه. با دوستش پارسا خیلی وقت هست دنبال آپارتمان می گردن که دیشب شکر خدا قولنامه کردن. من هم رفتم درمانگاه مطهری. خیلی منتظر شدم تا نوبتم شد. موقع اذان دکتر ربع ساعتی در رو بست و نماز خوند. به قول یکی از مریضها به گیسهاش و سیبیلش نمی اومد. اما ظاهر دکتر مثل درویش ها هست و دکتر باحوصله، با تجربه و خوبی هست انشالله دستش هم برای مامان خیر باشه. پرونده مام...
23 خرداد 1403

تکمیل پرونده

پس از ارائه نامه عمل دکتر صالحی پور به پذیرش اتاق عمل، افتادیم در مسیر انجام آزمایشات و دکتر قلب و بیهوشی و ...مامان دوتا آزمایش داشت یکی از قبل برای چک آپ  و یکی هم برای عمل. نمونه خون برای آزمایش اول رو اومدن خونه گرفتن که خیلی با تاخیر اومدن اما خیریت داشت و باعث شد بتونم هماهنگ کنم آزمایش دوم رو هم همزمان نمونه بگیرن. با مصرف چند روز داروی اکسی کدون، اندکی حال مامان بهتر شد یعنی در واقع درد تسکین پیدا کرد تا مامان بتونه با کمک چند نفر تو ماشین بشینه و با کمک بابا و عمو مجتبی و حمزه  ببریمش مطب متخصص قلب (که دکتر صالح معرفی کرده بود) خوشبختانه مطب خلوت بود و نوار و اکو و معاینه انجام شد و نامه رو گرفتیم. ...
22 خرداد 1403

تشکیل پرونده

هفته قبل چهارشنبه عصر مدارک مامان رو به همراه سی دی سیتی اسکن بردم پیش دکتر صالحی پور. مطمئن نبودم بدون مامان پذیرش کنه یا سی دی رو ببینه اما شکر خدا انجام داد و نامه داد برای عمل و گفت همین الان برو پذیرش اتاق عمل نمازی. مستقیم رفتم اونجا اما مسئولش نبود و افتاد برای پنجشنبه صبح. پنجشنبه صبح زود رفتم و دیدیم ای دل غافل تا 29 خرداد که میشه 12 روز بعد، سه تا نامه از دکتر قلب و خون و بیهوشی باید ببرم و یه آزمایش هم داره. حالا از قبل برای 22 خرداد نوبت دکتر خون داشت و باید آزمایش مربوطه رو انجام می داد از قبل، که مستقیم رفتم آزمایشگاه پیوند و پذیرش اون رو گرفتم و هماهنگ کردم که خونگیری در منزل بشه. امروز هم نوبت برای 23 خرداد دکتر بیهوشی گ...
19 خرداد 1403

نقطه عطف

با بدتر شدن اوضاع مامان، حضور ما در خانه پدر پررنگ تر از قبل شده. طوری که تا جایی که بشه شب اونجا می خوابم حالا یا من یا صدیقه جون. رفت و آمد خاله ها و دایی ها و بقیه فامیل و دوستان و همسایه ها هم بیشتر شده.  و این افتاده تو دوران امتحانات پایان سال علی جان و پایان ترم زبان اونها. مدیریت این اوضاع کمی سخته ولی سخت تر از همه اونها دیدن شرایط مامان و حال وخیمش موقعی که اصلا نمی تونه حتی پهلو به پهلو بشه. خیلی دوست دارم کاری برای بهبود حال مامان بکنم چه من و چه بقیه خواهر برادرا. بابا صبح زود رفت درمانگاه فقیهی و برای عصر نوبت دکتر جراح کلیه گرفته براش. چون حال مامان خیلی مناسب نیست، خودم با پرونده می رم دکتر. از خدا می خوام بهترین د...
16 خرداد 1403

ناهار به جای افطاری

بعد از ترخیص مامان پس از 34 روز از بیمارستان و البته قبل از آن دایی که از روز اول فروردین تا 13 فروردین بستری بود، کمی از بیمارستان فاصله گرفتیم به این امید و دعا که همه بیماران شفا پیدا کنند و به سلامتی به خانه گرم خودشون برگردن. مامان 18 فروردین مصادف با 26 رمضان ترخیص شد. البته خال خوشایندی نداشت و نیاز به مراقبت زیاد و رعایت کامل مسائل بهداشتی و قرنطینه کردن و اینا داشت. دو روز بعد نوبت ویزیت دکتر داشت با بابا بردیمش درمانگاه فقیهی و شکر خدا بخیه اش خوب بود. لوله متصل به پهلوش هم در آوردن و دکتر گفت دیگه مامان رو ویلچر نشینه و تحرک سبک داشته باشه.  از اون طرف به شکرانه بهبودی نسبی مامان و دایی تصمیم داشتیم سفره نذری بندازیم به جا...
28 فروردين 1403

عمل مامان

دیشب که دایی مهدی همراه مامان بود تو بیمارستان، پرستار در یک عملیات غافلگیرانه برگه رضایت عمل مامان برای یکشنبه یعنی سه روز بعدش رو داده بود به مهدی. آخر شب که محسن با مهدی تعویض شیفت کرده بود و دکتر نوروزی هم رفته بود به مامان سربزنه، به محسن گفتن که فردا صبح یه نوبت خالی تو اتاق عمل بازشده. خلاصه بابا و خاله ریزه صبح زود اومدن بیمارستان و خاله کمک کرد مامان دوش بگیره قبل عمل. من هم میخواستم قبل عمل بیمارستان باشم اما چون باید اداره میرفتم و یه قرار هم از قبل تنظیم کرده بودم، تصمیم گرفتم کمی دیرتر برم.  بعد از قرار، رفتم خونه و با یه دست مانتوشلوار تمیز برای خاله، کمی ناهار سبک و چای و تنقلات رفتم بیمارستان. ب...
16 فروردين 1403