سفر نوروز 1404
چون پای محمدباقر آسیب دیده بود خودم مخالف سفر بودم که محمدباقر بتونه استراحت کنه و پاش زودتر خوب بشه. اما بچه ها خیلی ناراحت بودن و اصرار داشتن حتما بریم سفر. قرار شده بود عمو ایاز اینا هم با ما همسفر بشن. برنامه آنها هم به هم می ریخت. دیگه دیدم روحیه بچه ها هم خورد میشه و پیش بینی کردم همه کاسه کوزه ها سر محمدباقر شکسته بشه و تو تعطیلات کلا باهم دعواشون بشه تصمیم گرفتیم بریم. فردای افطاری بابا و حمید رفتن باغ و هر چی کار مونده بود انجام دادن و باغ را جمع و جور کردن. من و محمدباقر خانه ماندیم. علی خانه بابام و یاشار خانه دایی. خیلی خسته بودم. یکم که کار می کردم چشمام می سوخت. بابایی هم قبل رفتن به من گفت خوب استراحت ...


