علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

بدرقه

دیشب عمو ارشد دعوت کرده بودن خونه آقا اینا به صرف کباب. عمه زیره ساعت 10 بلیط رزرو داشتن و بعد از شام باید فوری می رفتن ترمینال. بابایی تازه از سر کلاس برگشته بود و شامش رو خورد و بردیمشون ترمینال. آنا هم باهامون بود. دایی و پری و بقیه خیلی ناراحت بودن و هرکی یواشکی گریه می کرد. علی ذوق زده پشت فرمون منتظر بابایی بود تا بیاد و باهم ماشین رو روشن کنن. دید آنا که جلو نشسته داره گریه می کنه. هم به فرمون ور می رفت و هم با حالت بغض به من می گفت آنا داره گریه می کنه و لباش رو ورمی چید. عمه ریزه که خیلی کنترل می کرد خودش رو گریه نکنه چشاش قرمز شده بود.  خلاصه راه افتادیم. اول یه سر رفتیم خونه ما تا کیف سنتی گلیمی رو هدیه بدم به عمه. بعد هم ر...
3 ارديبهشت 1393

سفری دراز در پیش است....

عمو ابر و خانومش سفر حج هستن و ان شالله آخر هفته بر می گردن. کار شوهر عمه ریزه بالاخره جور شده برای ایتالیا. فعلا شش ماهه می رن به امید خدا. پنجشنه همه دست به دست هم دادن و خونه شون رو بار کردن و باهم رفتیم خونه پدر شوهرش. خونه اونا علی همش می گفت عمه می خوایین برین خونه جدید؟ خیلی اینجا بمونین بعد برین خونه جدید! انگاری بچم خودش می دونست چه خبره. شش ماهی وسایلشون اونجا می مونه بعد برگشت می رن بوشهر. دیگه شیراز بای بای فعلا. دلتنگی اطرافیان در آشکار و پنهان از همین حالا خودش رو نشون می ده. ما جمعه برگشتیم اما خودشون امروز برگشتن. فردا شب هم می رن تهران و بعد .... من و بابایی خوشحالیم. خدا پشت و پناهشون باشه. آنا و پدرشوهر عمه بیشتر نار...
1 ارديبهشت 1393

خلاصه آنچه گذشت

اسفند و فروردین سرمون خیلی شلوغ بود. 25اسفند شروع کردیم به اسباب کشی. روز اول آشپزخونه و یکسری وسایل سبکتر آوردیم آقا 8 مرتبه با ماشین کیپ کیپ وسایلمون رو آورد.عمه مدی و عمه پری و زن عمو هم کمک می کردن. هوا خیلی سرد بود ولی خوشبختانه بارندگی نداشتیم. شب خونه آقا خوابیدیم. فرداش رفتیم سر کار و عصرش هم بقیه وسایل رو ماشین گرفتیم آوردیم.ایاز هم اومده بود شیراز و اومد کمک برای وسایل سنگین. خلاصه تا چند روز درگیر اسباب کشی بودیم برعکس کار ادارمون هم خیلی زیاد بود آخر سالی . سال تحویل تصمیم گرفتیم خونه خودمون باشیم.  دفعه قبلی که این موقع خونه خودمون بودیم سال اول ازدواجمون بود(عید88). عید 89خونه آقا، عید90 خونه آقا برفی، عید 91 شاهچراغ و عید...
20 فروردين 1393

خانه تکانی

چند روزیه که شروع کردیم به شست و شو. پریروز عصر با بابایی رفتیم گلیم آشپزخونه و چند تیکه موکت خونه جدید رو تو حیاط جدید شستیم. هم به خاطر رفت و آمدها و مهمانان ناخوانده راحتتر بودیم اونجا و هم اینکه شیبش بهتره و دیدی هم از اطراف توی حیاط نداره. یک ساعت بیشتر کار نکردیم. دوتایی خسته بودیم. مامان هم اومد کمکمون البته. شبش علی تب کرده بود و دوبار بالا آورد. به قول مامان سرما بهش خورده بود موقع شست و شو. خلاصه صبحش من سر کار نرفتم و وقتی به علی صبحونه دادم با آقا یواشکی رفتیم ادامه شست و شو. مامان و علی هم رفتن خونه دایی. ساعت 11.5 بود که دایی و علی اومدن سر وقتمون. از پارک داشتن بر میگشتن. دایی برگشت خونشون ولی علی باهاش نرفت!!! تا ساعت 2 ش...
6 اسفند 1392

تحویل گرفتن خانه

دیشب قرار بود خونه رو تحویل بگیریم. بعد از ناهار بابایی خانوادگی خوابیدیم.مدتها بود عصر نخوا ساعت 5 بیدار شدم و یه چایی گذاشتم. بابایی 6 تا 9 شب کلاس داشت. بعد از اینکه بابایی رفت با خاله صدی و یاسین و علی جون اومدیم بالا. مامان اینا رفتن به خان دایی سر بزنن. ما هم مشغول درست کردن شام و ناهار فردای علی. ساعت 8 بود که بیکار شدم و خواستیم یکمی خیاطی کنیم که عمو و زن عمو اومدن و بعدش هم زن دایی و یعد هم عمو ریزه. خلاصه بابایی 9.5 بود اومد و عمو اینا می گفتن کما می ریم شما شام بخورین نیم ساعت دیگه بیایین خونه دایی خلاصه بابا اینا هم تازه اومده بودن. هنوز نرفته بودن که دکتر و دختر عمو اومدن پایین!!! بقیه رفتن. ما هم دیگه داشتیم ضعف می کردیم هم...
30 بهمن 1392