علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

لکنت

سلام. چند وقتی بود احساس می کردم علی یکم اول بعضی کلمات رو تکرار می کنه و چیزی هم ازم می خواد خیلی اولش مامان مامان مانی مانی می کنه... خلاصه فک می کردم یا داره به جمله بندی اش فکر می کنه و یا داره ادا در می یاره و مسخره بازی می کنه. خلاصه به اصرار بابایی یه صبح که تحویل می دادم مهد، با مربی صحبت کردم که گفت چند وقتی هست متوجه این موضوع شده و قرار شده مشاور باهاش صحبت کنه. اون روز هم مشاور باید می اومد مهد. ظهر که رفتم علی رو تحویل بگیرم با مشاورش صحبت کردم. فعلا به این نتیجه رسیدیم که باید صبور باشیم و استرس بهش وارد نکنیم تا آرامشش رو حفظ کنه و نباید خودش رو متوجه این جور صحبت کردنش بکنیم. در واقع خودش نباید بفهمه که داره حرفی رو تکرار می ...
28 دی 1392

چند تا بهار را دیدی؟ تولدت مبارک

کوچولوی نازنینم  دستات ظریف و کوچک  لپات مثل بادکنک تولدت مبارک  پارسال بودی دو ساله  حالا شدی سه ساله  چند تا بهار را دیدی؟ چه قدر گلها را چیدی... ای نوگل عزیزم  تو را خدا به ما داد کوچولوی نازنینم  تو از کجا آمدی ؟ از آسمان نیلگون  از خورشید درخشان  از ماه یا ستاره  یا ابر پاره پاره ؟ از هیچ کدام عزیزم  یک روز خوب رخشان  تو ، از شکم مامان  به لطف و خواست خدا پا گذاشتی تو دنیا  خندان شد این دل ما  کوچولوی نازنینم  آدمها 4 تا رنگند  همه خوب و قشنگند  قرمز و زرد و سیاه  یا که سفید مثل ما  ما همه را دوست داریم  با همه مهربانیم ...
19 دی 1392

برگشت عمو حاجی از کربلا

به امید خدا عمو ریزه قرار بود دیروز صبح از کربلا راه بیوفته. ما هم خیلی وقت بود تفریحی نرفته بودیم بیرون دیروز صبح بابا آآها و آناها و بقیه رفتیم هفت برم. دیر تصمیم گرفتیم بریم و زود هم برگشتیم. نزدیک 70کیلومتری شیرازه. اما خیلی عالی بود هوا هم که حرف نداشت. عکس علی رو می زارم به زودی. تلاش می کردمثل باباش از درخت بالا بره و تا حدودی هم موفق بود با تشویهای من. کمی هم می ترسید و تا ارتفاع نیم متری بیشتر نمی رفت البته. احتمالا این هفته ولیمه داشته باشن برای کربلایی حاجی. دوست دارم که تو ولیمه نذر شله زردمو بدم. فعلا در حد تصمیمه و به عمل نرسیده اما دوست دارم کارام جور بشه بدم. اصلا لذت می برم از شله زرد پزانی.
7 دی 1392

22و23و24 آبان-کربلا

مسافت 120کیلومتری از کاظمین تا کربلا رو طی 7 یا 8 ساعت رفتیم. مسیر خیلی شلوغ بود و افرا پیاده خیلی زیاد بودن. با پای پیاده تو این گل و شل با بچه کوچیک راهی کربلا بودن.بین راه هم خیلی توقف کردیم. یه جا هم برای تفتیش پیاده مون کردن و همه وسایل رو تو یه صف چیدیم و با بوکشیدن سگ وسایل رو تفتیش کردن. همه عقب وایسادیم. سگ ها خیلی هار بودن! نرسیده به کربلا اتوبوس هم خراب شد. کنار یه میدونی منتظر شدیم ماشین عوض کنیم. همه خسته و گرسنه بودن. یه جا نذری نون می دادن که یکی با مامور رفته بود دسشویی موقع برگشت چندتا گرفت آورد. نون با ادویه زیاد و تره و پیاز و جعفری زیاد. داغ داغ و برشته اش خوشمزه بود. یه کمی هم برای تبرک خشک کردیم آوردیم. دوتا مینی بوس ...
19 آذر 1392

مهتاب

من خیلی آهنگ "آهای مهتاب پاورچین..." رو دوست دارم. تو دبیرستان زیاد گوش می دادیم. چند روزی بود تو خونه می خوندم (یه تیکه هایی که یادم بود) و علی خیلی استقبال می کنه. وقتی می خوندم همش می گه مامان بلند بخون خیلی بلند بخون  من هم خر کیف می شم. به جای ترانه های کودکانه هم می گه مامان مهتاب بخون. خودش هم سعی می کنه باهام بخونه. حالا باید برم کل ترانه اش رو حفظ کنم. البته دوست ندارم برای علی عادت بشه و باید همون آهنگای کودکانه رو خیلی دوست داشته باشه اما این براش خیلی جذاب بود. بیشتر فک کنم به خاطر لحن و تن ترانه است. ...
13 آذر 1392

21آبان-کاظمین

از موقعی که فهمیدم باید بریم هم استرس داشتم و هم نگران بودم. اما فعالیتم زیاد شده بود. دوست داشتم قبل از رفتن همه کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم و خونه کاملا برای برگشت آماده باشه. تا 90 درصد کارهای اداره و خونه رو انجام دادم. روز قبل از سفر خیلی دلم گرفته بود. نگران علی بودم که اگه برنگردیم چی بر سرش می یاد. نمی تونستم هم بزارم بابایی تنها بره. می گفتم اگه بلایی بر سرش بیاد چی می شه. به قول خاله شوکت مثل رفتن به جبهه است. خلاصه روز سه شنبه صبح که از خواب بیدار شدم کارهای مونده رو جمع و جور کردم و یه دوش گرفتم آماده شدم. عمه مدی و پری و نانی اومدن بدرقه. عمه نانی گفت علی رو بدیم تحویلش. ما هم با مامان بابا وآآ و آنا رفتیم علی رو تحویل ع...
3 آذر 1392

کلاغای خبر چین می یان هزارتا دسته

خاله پری برای آز ان تی رفته سونو بده گه گفتن دیر شده و یه آز دیگه بعدا به جاش باید بده. من کلا این آزمایشات مثل یه خواب یادم می اد! سونو داده و ظاهرا بهش گفتن نی نی دختره.!!! اما همه پیش بینی می کردن پسر باشه. آز بتا هم خیلی بالا نشون می داد.حالت هاش با تاتی خیلی متفاوت بود و چون یه ÷یش زمینه فکری براش ایجاد شده بود که پسره یکم جا خورده بود. ان شالله هر چی هست سالم و تندرست باشه و مامانش به خوبی این دوران رو سپری کنه و به سلامتی و شادی بیاد بغلش.آآآمین باز هم نمی شه اعتماد کرد و ممکنه خطا داشته باشه سونو ولی به نظرم تاتی خیییلی نیاز به خواهر داره ...
19 آبان 1392