علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

پایان نامه

در اندر احوالات پایان نامه باید بگم که دیشب عمویی داشت می رفت تهران دادم دو تا صحافی پایان نامه ببره تا اساتید گرام امضا کنن ان شالله. الان هم عمویی زنگ زده که رسیده دانشگاه و آدرس کلاس استاد هاشمی رو دادم بره ازش امضا بگیره. به استاد هم گفتم دادشم می یاد تحویل می ده. امیدوارم نه استادا گیر بدن نه بقیه جاها. استرس دارم کمی تا اندکی. سه تا فرم اول پایان نامه باید می ذاشتم که مشخصات خودم رو توش پر کنم و اساتید امضا کنن. دیروز بعد از کلاس رفتم صحافی ها رو تحویل گرفتم و با خستگی مضاعفی برگشتم خونه. خیلی خسته و گرسنه بودم. ترسیدم عمویی زود بره و تا رسیدم شروع کردم به پر کردن مشخصات. تو تا دیدی خودکار دستمه و این صحافی ها رو دیدی یه ذوقی کردی، و...
1 اسفند 1391

عقد همکار

امروز دو تا از همکارامون با هم عقد می کنن. ما فقط یه دختر مجرد داشتیم که هم خوشگل بود و هم خیلی مرتب و خوش تیپ و ناز.  پارسال که این همکار به طور موقت اومده بود به این واحد دل یکی از همکاران رو برده بود و وقتی برگشت تهران و انتقالی دائمش درست شد و دوباره اومد پیش ما، باهم نامزد کردن و امروز هم قراره عقد کنن. من که خیلی براشون خوشحالم. ان شالله خوشبخت بشن که واقعا به هم می یان. ان شالله همه دختر پسرای مجرد یکی هم کفو و هم شان خودشون پیدا کنن و به وصال برسن. از جمله دایی محسن. ان شالله.
1 اسفند 1391

حجامت

در جریان درد کتف و گردن باید بگم که پس از تلنگری که همکارم داد که گفت "فکر اساسی هم برای گردنت نمی کنی" و اطلاعاتی که تو خط واحد از یکی گرفتم ، مراجعه کردم به طب سنتی. 7جلسه بادکش کتف کردم و یک جلسه ماساژ و روز شنبه هم حجامت کردم. حالا یه جلسه ماساژ مونده و حجامت اخترعین (نمی دونم چی هست) امید به خداو امیدوارم جواب بگیرم  بابایی رو هم بفرستیم جواب بگیره.
2 بهمن 1391

کلمات جدید

عزیزم کلمات جدیدی یاد گرفتی که من و بابا و بقیه از شنیدنشون به وجد می یاییم. دایی مهدی رو دایی میتی صدا می زنی و یاد گرفتی دهنتو مثل ماهی کنی. بقیه هر چی می گن سعی می کنی تکرار کنی واین برای ما خیلی جالبه. چقدر شیرینی قند تو قندون    برات می خونم از دل و از جون دیروز عصر از سر کار آژانس گرفتم رفتم خونه که دیدم خاله داره سفره می ندازه. بعد ناهار ساعت 2.5 بود که مامان و بابا رفتن خونه دایی محمدعلی. من و صدی هم در یک عملیات انتهاری دکور سالن رو عوض کردیم و انباری آشپزخونه رو ریختیم بیرون که مرتب کنیم. خیلی خاک گرفته بود(با وجودی که مامان خیلی اونجا رو جارو می زد.) خلاصه شک کردیم موشی چیزی باشه و همه وسایل رو منتقل کردیم به ات...
2 بهمن 1391

پوشیدن دمپایی و کفش

هنوز نمی دونی کدوم لنگه رو با کدوم پات بپوشی. نمی دونم چرا بر حسب تصادف هم که شده یه بار درست نمی پوشی. هفته قبل داشتی می رفتی دسشویی که دیدم اشتباه پوشیدی و وایسادی با تعجب و تفکر یه کم نگاه پات کردی و درآوردی درست پوشیدی. من هم ذوققققققققققناک!!!! باید می دیدی. کلی بوست کردم..... اگه این شیرین کاری هات نبود که تا الان از خستگی کار و خونه و ترو خشک کردن دق کرده بدم... خدا حفظت کنه عسیسم...........
16 آذر 1391

از پوشک گرفتن

آنا و آآآ دو هفته ای می شه اومدن شیراز. یعنی اسباب کشی کردن. تو هم ول کن اونا نیستی و کسی هم بیاد دنبایت ببره خونه اون یکی آآآ نمی ری. مگه چی بشه... (بماند که من هم دلم خنککککککک چون دوست نداشتم تو رو دیگه بذارم اونجا هم شیطونی هات بیشتر شده بود و هم حوصله اونا کمتر...) خلاصه در یک عملیات انتهاری و بنا به درخواست آآآ و تمایل قلبی و اراده آنا خودشون شروع کردن تو رو از پوشک بگیرن. تا الان هم خوب پیشرفت کردی و حتی اگه پوشک داشته باشی اصرار داری بازش کنیم بعد بری جیش...تازه دوست داری با دمماس(دستمال) هم خودت رو پاک کنی!!وووووی بخورمت که داری به لطف خدا بزرگ می شی وشیرین و شیرینتر....
16 آبان 1391

عروسی ها ادامه دارند

به لطف خدا عروسی معصومه و خاله صدی و عمه مدی به خوبی برگزار شد. برای معصومه عمه یه حنا بندون و جشن کوچیک گرفت و رفتن ماه عسل. عروسی خاله صدی همینجا برگزار شد هرچند خیلی از مهمونا نیومدن اما خوب بود. عروسی عمه مدی هم شهرستان بود. خیلی خوب بود. فقط بدیش این بود که بابایی یادش رفته بود چمدون من رو بذاره تو ماشین و لباسایی که آماده کرده بودم واسه عروسی جا مونده بود. اون هم به خاطر اینکه لحظه آخر که ما رو فرستاده بود پایین موبایلش زنگ می خوره. فروشنده تلوزیون بوده و می گه تلوزیونی که بابایی می خواسته واسه معصومه بخره آماده است بیاد ببره. خلاصه جناب آقای یابو هووول می شه یا هر چیز دیگه ای و چمدون رو زمین می ذاره و در رو قفل می کنه. ما ه...
1 مهر 1391