علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

سمینار ذهن برتر

جناب آقای پدر تو دانشگاه مطلع شده بود که مرد حافظه ایران قراره بیاد شیراز و سمینار برگزار کنه. تو یه جلسه عمومی اش هم خودش شرکت کرد. برای روز جمعه 17 آبان هم اسم دوتامون رو نوشته بود برای سمیناری که از صبح تا شب بود و در مورد ریلکسیشن، تله پاتی، روانشناسی چهره و رنگ و خط و امضا و ارتباط موثر بود صحبت کردن. یه سری تمرینات عملی هم بود. جالب بود. بیشترش برای من جدید بود. ولی سمینار تقویت حافظه که در طول هفته برگزار شده بود ظاهرا خیلی مفیدتر بوده ولی ما نمی تونستیم بریم. علی رو هم پیش عمه ناهید گذاشته بودیم و خدا رو شکر حسابی بهش رسیده بودن و خوش هم گذشته بود بهش. شب به زور آوردیمش خونه. کلی هم گریه کرد. بابایی می خواست دوباره ببره خونه عمه نا...
19 آبان 1392

اولین شعری که علی تو مهد یاد گرفت

وقتی که خودش یه دفعه اومد جلوم و شروع به شعر خوندن کرد خیلی ذوق زده شدم. دنیا رو بهم دادن و خستگیم در رفت. چیم چیم ارشتم (درشتم!) آب می کشم (احتمالا می ریزم بوده) به پشتم فیل دماآع دآآآزم(دماغ درازم) ...
19 آبان 1392

سفر

مدتها بود که بابایی یه مطلبی رو می خواست بهم بگه. تا می نشستیم صحبت کنیم یه کم که گرم می شدیم و پیازداغش رو زیاد می کرد یه جوری می شد که نمی تونستیم ادامه بدیم. یا صدا می زدن یا یکی می اومد. خلاصه من فک می کردم بابایی فیلش یاد هندستون کرده و مثل اوایل ازدواجمون که حرفش رو می پیچوند تا با نازکشیدن و قربون صدقه رفتن محبت و دوست داشتنش رو بهم نشون بده، می خواد از دوست داشتن حرف بزنه، گاهی هم پیش خودم می گفتم نکنه سر کاریه. خلاصه شبی که ماما ناینا مهمون داشتن (خانواده فرزانه) بعد از دفتنشون بالاخره نشستیم یه گوشه و پچ پچ کردیم و گفت اسممون رو نوشته برای کربلا. اونم کمتر از یه ماه دیگه باید بریم. راستش جا خوردم. هم خوشحال شدم هم ناراحت. فقط به با...
27 مهر 1392

روز عرفه

امروز روز عرفه است. چقدر دعای این روز رو دوست دارم. یادم نمی یاد پارسال این موقع کجا بودم و آیا این دعا رو خوندم یا نه. فک کنم تو خونه خوندیم. فقط یادمه یه سالی که هنوز تهران بودم قسمتهایی از این دعا رو تو اتوبوس خوندم. داشتم می اومدم پیش بابایی. فک کنم همون سالی که رئیسمون هفته بعدش (عید غدیر) هم مرخصی داد دوباره اومدم. و چقدر خوشحال بودم.  دوست دارم امروز یه جای خوبی برم واسه دعا. یعنی علی می شینه یه گوشه تا من با تمرکز دعا بخونم؟ 
23 مهر 1392

مکالمه تلفنی

ماههاست (دو تا سه ماه) که سرفه های علی قطع نمی شه. کم و زیاد می شه ولی کامل قطع نمی شه. از هر داروی خانگی و شربت که مرفی شد یا خودم می دونستم بهش دادم. فقط یه متخصص اطفال خوب باید ببرم که نبردم متاسفانه. به امید بابایی نباید بشینم چون هم دیر از سر کار برمی گرده و هم روزها کوتاه شده و تا می رسه یه استراحتی بکنه شب می شه!!! تصمیم گرفتم خودم دست بکار بشم. آدرس و تلفن مطب دکتر گشتاسبی رو گرفتم از همکارم. خیلی تعریفش رو می کرد. خلاصه بعد از کلی برنامه ریزی امروز قصد داشتم ببرمش مطب. خوشبختانه صبحها می شینه و می تونم از سر کار ببرمش. دیشب مدارکش رو آماده کردم اما چشمتون روز بد نبینه نصف شب بیدار شده و با تهوع شدیدی که صدای زیر و رو شدن معده اش رو ...
23 مهر 1392

تولد پسر خاله

حدود ساعت 8/5 بود که فهمیدم خاله رو بردن اتاق عمل... دیگه دست از پا نمی شناختم. هر چی آماده کرده بودم و نکرده بودم ریختم تو ساک علی و به بابایی گفتم بیایی نیایی من دارم می رم یه لحظه هم وقت تلف نمی کنم. آماده بودم که شوهر خواهر شوهر در زد. به بابایی گفتم اینقدر لفت دادی که یکی اومد. خلاصه فهمید ما داریم می ریم بیمارستان و نیومد تو. علی رو می خواستم تحویل عمه پری بدم. یک ساعت قبلش بهش گفته بودم قضیه رو ولی چون بچه های پایتخت کلافه اش کرده بودن و تازه دور وبرشون خلوت شده بود و بچه های لر هم فرداش از راه می رسیدن، بهش گفتم علی رو می ذارم پیش باباش.دیگه وقتی بابایی خسته وکلافه تصمیم کرفت من رو ببره بیمارستان گفت علی رو ببریم. نمی دونم این وسط خو...
18 شهريور 1392

تولد پسر خاله

روز دوشنبه ظهر که از سر کار برگشتیم سریع ناهار خوردیم و بابایی برگشت سر کار چون اضافه کار بود. من هم دیدم علی نمی خوابه و کلی شست و شو دارم. با وجود خستگی خیلی زیاد مسافرت (شب قبلش ساعت 10 رسیدیم شیراز و تا جمع و جور کردیم خوابیدیم شد 12) علی رو حموم کردم و کلی لباس ریختم با دست بشورم و کلی هم با ماشین. علی رو آوردم بیرون دیدم تلفن زنگ می خوره دیدم خاله است بهش گفتم اگه کار واجبی نداری بعدا بهت زنگ می زنم گفت باشه. چند دقیق دیگه زنگ زد گفت قرار بود امشب بیام خونتون چون حاجی شیفته. گفتم خوب ماشین داری؟ بیا...گفت فقط دلم درد می کنه و ... و حالم خوب نیست. کفتم به دکترت زنگ زدی؟ ممکنه زایمان داشته باشی با این اوصاف. گفت آره گفته برم بیمارستان ...
6 شهريور 1392