عمل مامان
تازه مامان رو برگردونده بودن خونه که از بیمارستان زنگ زدن بیایین برای بستری. از اون طرف دایی حاجی تازه رسیده بودن خونه بابا. بعد از یک احوالپرسی سرپایی، بابا و پری و محسن مامان رو آوردن برای بستری که تا عصر همچنان گیر مقدمات بستری و عمل شده بودن. شب خاله پری مونده بود و فردا صبحش بابا و بعد من رفتیم. همونجا منتظر بودیم از اتاق عمل صدا بزنن. دایی احمد هم اومده بود. دایی حاجی هم اومد و رفت دنبال کارهای بیمه تکمیلی و برگشت بیمارستان. ساعت ۲:۳۰ بود که صدا زدن. مامان رو گذاشتیم رو ویلچر و بردیم. من و بابا رفتیم داخل برای پر کردن فرم و تعویض لباس و …
یه خانم خدماتی با سابقه خوش اخلاق کمک کرد و مامان رو برد سرویس. من اجازه ورود به اون بخش رو نداشتم.
گروه خونی مامان هم گفتم چک کنن حتما که اون هم داستان داشت.
خانم خدماتی با سابقه خوش اخلاق کمک کرد و مامان رو برد سرویس. من اجازه ورود به اون بخش رو نداشتم.
گروه خونی مامان هم گفتم چک کنن حتما که اون هم داستان داشت و در نهایت مشخص شد AB+ هست. دکتر دستیار شاکی هم شد و با یکی از پرسنل صدام زدن که شما بر چه اساسی میگین O هست و سر کار گذاشتین ما رو و … ؟ هر چی باشه داشت میرفت سر عمل مامان و باید با آرامش میرفت. آرامش خودم رو حفظ کردم و با عذرخواهی طوری جواب دادم که برگشتن گفتن خوب کردی اطلاع دادی و آروم شد رفت داخل.
برگشتم تو سالن انتظار و شروع کردم به فرستادن دعای خیر برای همه مریضها و مامان.
محسن و پری رسیدن. پری رفت اتاق انتظار و ما رفتیم تو محوطه ناهار خوردیم.
روز عرفه بود و چقدر دوست داشتم این دعا رو گوش بدم اما شارژ گوشی تموم شده بود.
عمل سختی بود اونم بافاصله کم از عمل قبلی. شکر خدا فقط توده رو بر داشتن. انشالله که بهترین نتیجه رو بده و مشکل دیگه ای پیش نیاد.
بعد از سه ساعت تو اتاق عمل و یک ساعت و نیم ریکاوری، مامان رو بردن بخش. شب دایی محسن موند پیش مامان و ما برگشتیم خانه بابا.
فردا صبح زود، دایی حاجی اینا برگشتن یاسوج. بابا صبح زود رفت تا با آنا و عمو و شوهر عمه برن گوشت قربونی بگیرن. بعدش با بابا و خاله پری هم برگشتن مرکز شهر تا خاله پری با دایی محسن جابجا بشن، دایی هم اومد خونه تا یکم استراحت کنه و من دست و بالم رو جمع کنم. یه سوپ برای مامان درست کردم و آماده شدیم رفتیم دنبال بابا بیمارستان و بعد هم ناهار خانه دایی بودیم.
عصر هم دایی محسن اینا یه دستی به خونه کشیدن و راه افتادن. بعد هم بابا با خاله پری جابجا شد و اونا هم برگشتن. فردا صبح زود من رفتم بیمارستان و بابا رو فرستادم خونه. دستیار دکتر هم اومد و ویزیت کرد و مامان رو ترخیص کرد. پرستارا هم پانسمان عوض کردن و ...


عمل مامان
