علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

برگشت عمو حاجی از کربلا

به امید خدا عمو ریزه قرار بود دیروز صبح از کربلا راه بیوفته. ما هم خیلی وقت بود تفریحی نرفته بودیم بیرون دیروز صبح بابا آآها و آناها و بقیه رفتیم هفت برم. دیر تصمیم گرفتیم بریم و زود هم برگشتیم. نزدیک 70کیلومتری شیرازه. اما خیلی عالی بود هوا هم که حرف نداشت. عکس علی رو می زارم به زودی. تلاش می کردمثل باباش از درخت بالا بره و تا حدودی هم موفق بود با تشویهای من. کمی هم می ترسید و تا ارتفاع نیم متری بیشتر نمی رفت البته. احتمالا این هفته ولیمه داشته باشن برای کربلایی حاجی. دوست دارم که تو ولیمه نذر شله زردمو بدم. فعلا در حد تصمیمه و به عمل نرسیده اما دوست دارم کارام جور بشه بدم. اصلا لذت می برم از شله زرد پزانی.
7 دی 1392

22و23و24 آبان-کربلا

مسافت 120کیلومتری از کاظمین تا کربلا رو طی 7 یا 8 ساعت رفتیم. مسیر خیلی شلوغ بود و افرا پیاده خیلی زیاد بودن. با پای پیاده تو این گل و شل با بچه کوچیک راهی کربلا بودن.بین راه هم خیلی توقف کردیم. یه جا هم برای تفتیش پیاده مون کردن و همه وسایل رو تو یه صف چیدیم و با بوکشیدن سگ وسایل رو تفتیش کردن. همه عقب وایسادیم. سگ ها خیلی هار بودن! نرسیده به کربلا اتوبوس هم خراب شد. کنار یه میدونی منتظر شدیم ماشین عوض کنیم. همه خسته و گرسنه بودن. یه جا نذری نون می دادن که یکی با مامور رفته بود دسشویی موقع برگشت چندتا گرفت آورد. نون با ادویه زیاد و تره و پیاز و جعفری زیاد. داغ داغ و برشته اش خوشمزه بود. یه کمی هم برای تبرک خشک کردیم آوردیم. دوتا مینی بوس ...
19 آذر 1392

مهتاب

من خیلی آهنگ "آهای مهتاب پاورچین..." رو دوست دارم. تو دبیرستان زیاد گوش می دادیم. چند روزی بود تو خونه می خوندم (یه تیکه هایی که یادم بود) و علی خیلی استقبال می کنه. وقتی می خوندم همش می گه مامان بلند بخون خیلی بلند بخون  من هم خر کیف می شم. به جای ترانه های کودکانه هم می گه مامان مهتاب بخون. خودش هم سعی می کنه باهام بخونه. حالا باید برم کل ترانه اش رو حفظ کنم. البته دوست ندارم برای علی عادت بشه و باید همون آهنگای کودکانه رو خیلی دوست داشته باشه اما این براش خیلی جذاب بود. بیشتر فک کنم به خاطر لحن و تن ترانه است. ...
13 آذر 1392

21آبان-کاظمین

از موقعی که فهمیدم باید بریم هم استرس داشتم و هم نگران بودم. اما فعالیتم زیاد شده بود. دوست داشتم قبل از رفتن همه کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم و خونه کاملا برای برگشت آماده باشه. تا 90 درصد کارهای اداره و خونه رو انجام دادم. روز قبل از سفر خیلی دلم گرفته بود. نگران علی بودم که اگه برنگردیم چی بر سرش می یاد. نمی تونستم هم بزارم بابایی تنها بره. می گفتم اگه بلایی بر سرش بیاد چی می شه. به قول خاله شوکت مثل رفتن به جبهه است. خلاصه روز سه شنبه صبح که از خواب بیدار شدم کارهای مونده رو جمع و جور کردم و یه دوش گرفتم آماده شدم. عمه مدی و پری و نانی اومدن بدرقه. عمه نانی گفت علی رو بدیم تحویلش. ما هم با مامان بابا وآآ و آنا رفتیم علی رو تحویل ع...
3 آذر 1392

کلاغای خبر چین می یان هزارتا دسته

خاله پری برای آز ان تی رفته سونو بده گه گفتن دیر شده و یه آز دیگه بعدا به جاش باید بده. من کلا این آزمایشات مثل یه خواب یادم می اد! سونو داده و ظاهرا بهش گفتن نی نی دختره.!!! اما همه پیش بینی می کردن پسر باشه. آز بتا هم خیلی بالا نشون می داد.حالت هاش با تاتی خیلی متفاوت بود و چون یه ÷یش زمینه فکری براش ایجاد شده بود که پسره یکم جا خورده بود. ان شالله هر چی هست سالم و تندرست باشه و مامانش به خوبی این دوران رو سپری کنه و به سلامتی و شادی بیاد بغلش.آآآمین باز هم نمی شه اعتماد کرد و ممکنه خطا داشته باشه سونو ولی به نظرم تاتی خیییلی نیاز به خواهر داره ...
19 آبان 1392

سمینار ذهن برتر

جناب آقای پدر تو دانشگاه مطلع شده بود که مرد حافظه ایران قراره بیاد شیراز و سمینار برگزار کنه. تو یه جلسه عمومی اش هم خودش شرکت کرد. برای روز جمعه 17 آبان هم اسم دوتامون رو نوشته بود برای سمیناری که از صبح تا شب بود و در مورد ریلکسیشن، تله پاتی، روانشناسی چهره و رنگ و خط و امضا و ارتباط موثر بود صحبت کردن. یه سری تمرینات عملی هم بود. جالب بود. بیشترش برای من جدید بود. ولی سمینار تقویت حافظه که در طول هفته برگزار شده بود ظاهرا خیلی مفیدتر بوده ولی ما نمی تونستیم بریم. علی رو هم پیش عمه ناهید گذاشته بودیم و خدا رو شکر حسابی بهش رسیده بودن و خوش هم گذشته بود بهش. شب به زور آوردیمش خونه. کلی هم گریه کرد. بابایی می خواست دوباره ببره خونه عمه نا...
19 آبان 1392

اولین شعری که علی تو مهد یاد گرفت

وقتی که خودش یه دفعه اومد جلوم و شروع به شعر خوندن کرد خیلی ذوق زده شدم. دنیا رو بهم دادن و خستگیم در رفت. چیم چیم ارشتم (درشتم!) آب می کشم (احتمالا می ریزم بوده) به پشتم فیل دماآع دآآآزم(دماغ درازم) ...
19 آبان 1392

سفر

مدتها بود که بابایی یه مطلبی رو می خواست بهم بگه. تا می نشستیم صحبت کنیم یه کم که گرم می شدیم و پیازداغش رو زیاد می کرد یه جوری می شد که نمی تونستیم ادامه بدیم. یا صدا می زدن یا یکی می اومد. خلاصه من فک می کردم بابایی فیلش یاد هندستون کرده و مثل اوایل ازدواجمون که حرفش رو می پیچوند تا با نازکشیدن و قربون صدقه رفتن محبت و دوست داشتنش رو بهم نشون بده، می خواد از دوست داشتن حرف بزنه، گاهی هم پیش خودم می گفتم نکنه سر کاریه. خلاصه شبی که ماما ناینا مهمون داشتن (خانواده فرزانه) بعد از دفتنشون بالاخره نشستیم یه گوشه و پچ پچ کردیم و گفت اسممون رو نوشته برای کربلا. اونم کمتر از یه ماه دیگه باید بریم. راستش جا خوردم. هم خوشحال شدم هم ناراحت. فقط به با...
27 مهر 1392

روز عرفه

امروز روز عرفه است. چقدر دعای این روز رو دوست دارم. یادم نمی یاد پارسال این موقع کجا بودم و آیا این دعا رو خوندم یا نه. فک کنم تو خونه خوندیم. فقط یادمه یه سالی که هنوز تهران بودم قسمتهایی از این دعا رو تو اتوبوس خوندم. داشتم می اومدم پیش بابایی. فک کنم همون سالی که رئیسمون هفته بعدش (عید غدیر) هم مرخصی داد دوباره اومدم. و چقدر خوشحال بودم.  دوست دارم امروز یه جای خوبی برم واسه دعا. یعنی علی می شینه یه گوشه تا من با تمرکز دعا بخونم؟ 
23 مهر 1392

مکالمه تلفنی

ماههاست (دو تا سه ماه) که سرفه های علی قطع نمی شه. کم و زیاد می شه ولی کامل قطع نمی شه. از هر داروی خانگی و شربت که مرفی شد یا خودم می دونستم بهش دادم. فقط یه متخصص اطفال خوب باید ببرم که نبردم متاسفانه. به امید بابایی نباید بشینم چون هم دیر از سر کار برمی گرده و هم روزها کوتاه شده و تا می رسه یه استراحتی بکنه شب می شه!!! تصمیم گرفتم خودم دست بکار بشم. آدرس و تلفن مطب دکتر گشتاسبی رو گرفتم از همکارم. خیلی تعریفش رو می کرد. خلاصه بعد از کلی برنامه ریزی امروز قصد داشتم ببرمش مطب. خوشبختانه صبحها می شینه و می تونم از سر کار ببرمش. دیشب مدارکش رو آماده کردم اما چشمتون روز بد نبینه نصف شب بیدار شده و با تهوع شدیدی که صدای زیر و رو شدن معده اش رو ...
23 مهر 1392