علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

مهد آره یا نه؟

طی مذاکرات مفصل و نیمه مفصلی که با آقای پدر داشتیم و شیطنت ها و پر تحرکی های ووروجک و این که تو خونه بند نمی شد، و همچنین تلاش برای فارسی صحبت کردن (از مزایای معیت و همبازی شدن با علی کوچولوی همسایه و فاطی خاله و زهرا گلی)، به این نتیجه رسیدیم که علی رو مدتی مهد ثبت نام کنیم.  چند وقتی دنبال مهد نزدیک خونه بودم اما هیچکدوم به نظرم خوب نیومد چون مسیرشون خوب نبود و یکی با ماشین باید می رفت تحویل می داد و تحویل می گرفت. با تعاریفی که از همکارا راجع به مهد نشاط نزدیک محل کارمون شنیدم و با درخواست آقای پدر رفتم سراغش (تا تنور داغ بود چسبوندم). ثبت نامشون ترمی بود و چون تابستون متقاضیشون کم شده بود جا داشتن. (شهریور پارسال مراجعه کرد...
19 خرداد 1392

صلوات

علی از تاتی یاد گرفته ادامه صلوات و عجل فرجهم رو هم بگه تاتی می گه "و عجل فرج"  و علی می گه "وج بج" ...
4 ارديبهشت 1392

مهمون کوچیک خونه ما

تاتی نباتی این روزا مهمونمون شده. به لطف خدا حسابی داره به علی و تاتی و صد البته ما خوش می گذره(با چاشنی خستگی کار) یاد گرفتن باهم خوب بازی کنن. دیروز رفتیم پارک و دیر اومدیم خونه. با وجود خستگی زیادی که داشتن بازهم می خواستن بازی کنن. چشماشون از خواب قرمز شده بود و اشک آلود اما می گفتن لالا نه. بیا بازی کنیم!!! هزار ماشالله تاتی خیلی عاقل شده. بزنم به تخته خوب هم می خوابه. علی هم در کنار تاتی یکم آرومتر شده و بهتر هم غذا می خوره. دیروز صبح علی بیدار شد افتاد دنبالمون و من مجبور شدم ببرمش خونه خاله که تاتی هم اونجا بود. رسیدیم تاتی رو بیدار کرده بود و خونه خاله رو بهم ریخته بودن اساسی تا ظهر که خاله به سختی خوابونده بودتشون. (خاله جون معل...
4 ارديبهشت 1392

هنر های جدید

جدیدا یاد گرفتی صلوات بفرستی. وقتایی که تو جمع بودیم و صلوات می فرستادن تو هم  خوب گوش می دادی و خوشت می یومد. خلاصه باهات تمرین کردم و دست و پا شکسته می گی. البته اللهم اولش رو سر خود حذف کردی و میگی: "صل عیی اممد آل اممد" وقتی می بینی فاطمه یا زهرا شعر می خونن خیلی هیجان زده می شی و نهایت تلاشت رو می کنی تا تو هم شعر بگب و قربونت برم تا حالا همین صلوات رو خوب یاد گرفتی. و همش همین رو بلند بلند می گی و از اونا می خوایی ساکت بشن... می خوام شعرای جدید و سوره های کوچک یادت بدم... ...
28 فروردين 1392

تولد سه سالگی

امسال چون تولدت تو دهه فاطمیه بود جشن نگرفتیم. چند تا کادوی اسباب بازی و وجه نقد گرفتی که با دیدن هر کدوم کلی ذوق کردی و دویدی و چرخیدی و جیغ زدی . خیلی جالب بود. روز تولدت هم بردیمت آتلیه. کاری که سه ساله می خوام انجام بدم و نمی شه. خوب ایستادی و البته ژست هایی که عکاس می گفت رو تغییر می دادی و تو ذهنت همش به این نورها فکر می کردی و دنبال یه فرصت بودی عکاس بره بیرون و بری کنجکاوی هات رو انجام بدی.. من فکر نمی کردم بند بشی. چون قبلا یه عکس 3در4 واسه پاسپورتت به سختی گرفته بودیم. هر موقع گرفتم عکسا رو اینجا می ذارم.
24 فروردين 1392

ابوتوس

دیروز آغاها و آناها رفته بودن شهرستان برای تشییع جنازه دختر عموی اسلا. بماند که خبر تکان دهنده و ناراحت کننده ای بود و ما از جزئیاتش هنوز چیزی نمی دونیم. خلاصه قرار بود من و بابایی کلید برداریم که دوتایی یادمون رفته بود و بابایی هم سوئیچ زاپاس رو برده بود(چون شب قبلش تو با سوئیچ اصلی که کلیدای خونه هم روش بود، بازی می کردی و من یواشکی از دستت گرفتم و گذاشتم تو جا کلیدی اما بابایی همه جا رو گشته بود دنبالش جز جا کلیدی) و ما پشت در موندیم. عمه می خواست خونه تکونی کنه یا شایدم استراحت کنه و من نمی خواستم مزاحمش باشیم. تصمیم گرفتیم بریم خرید عید. تو هم نه کلاه داشتی نه کاپشن و نه کفش و نه شلوار. با دایی مهدی رفتیم خوابگا و دایی زحمت کشید تو رو ...
8 اسفند 1391

پایان نامه

در اندر احوالات پایان نامه باید بگم که دیشب عمویی داشت می رفت تهران دادم دو تا صحافی پایان نامه ببره تا اساتید گرام امضا کنن ان شالله. الان هم عمویی زنگ زده که رسیده دانشگاه و آدرس کلاس استاد هاشمی رو دادم بره ازش امضا بگیره. به استاد هم گفتم دادشم می یاد تحویل می ده. امیدوارم نه استادا گیر بدن نه بقیه جاها. استرس دارم کمی تا اندکی. سه تا فرم اول پایان نامه باید می ذاشتم که مشخصات خودم رو توش پر کنم و اساتید امضا کنن. دیروز بعد از کلاس رفتم صحافی ها رو تحویل گرفتم و با خستگی مضاعفی برگشتم خونه. خیلی خسته و گرسنه بودم. ترسیدم عمویی زود بره و تا رسیدم شروع کردم به پر کردن مشخصات. تو تا دیدی خودکار دستمه و این صحافی ها رو دیدی یه ذوقی کردی، و...
1 اسفند 1391

عقد همکار

امروز دو تا از همکارامون با هم عقد می کنن. ما فقط یه دختر مجرد داشتیم که هم خوشگل بود و هم خیلی مرتب و خوش تیپ و ناز.  پارسال که این همکار به طور موقت اومده بود به این واحد دل یکی از همکاران رو برده بود و وقتی برگشت تهران و انتقالی دائمش درست شد و دوباره اومد پیش ما، باهم نامزد کردن و امروز هم قراره عقد کنن. من که خیلی براشون خوشحالم. ان شالله خوشبخت بشن که واقعا به هم می یان. ان شالله همه دختر پسرای مجرد یکی هم کفو و هم شان خودشون پیدا کنن و به وصال برسن. از جمله دایی محسن. ان شالله.
1 اسفند 1391