علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

پیش به سوی اصفهان-ادامه

شام خونه دایی خوابیدیم. فردا صبحش می خواستیم آماده بشیم برگردیم شیراز.دور هم نشستیم و دایی سوژه زوج رو دوطرفش نشوند و صحبتهاش رو کرد. بین صحبتها که داشت اسم گذاری دخترش رو تعریف می کرد یاد مادرش افتاد و خیلی گریه کرد. خلاصه یه جلسه دیگه هم رفتن تو اتاق و در این حین برنامه ریزی شد بریم خونه حاج هر*مز. ناهار خونه اونا بودیم. و برای شام رفتیم خونه خان عمو. زن دایی هم بین راه خیلی با من صحبت کرد. بعد از شام که داشتیم برمیگشتیم خونه دایی سوژه من یه قرار با دوست دوران دانشجویی ام گذاشتم و دیدمش و چقدر خوشحال شدم از دیدنش. فردا صبح راه افتادیم و برگشتیم شیراز.  
5 فروردين 1394

پیش به سوی اصفهان

تحویل سال 2.15 نصف شب بود. من تا شب قبلش قصد داشتم به اتفاق بابایی بیدار شم برای تحویل سال. و دوست داشتم بعد از تحویل سال نماز شب بخونم. وقتی قرار بر رفتن شد باید فوری وسیله جمع می کردیم و زود می خوابیدیم که فردا صبح زود راه می افتادیم. وسیله ها رو جمع کردیم و صبح ساعت 7 راه افتادیم. ناهار بین راه خوردیم و بعد از ظهر رفتیم خونه دایی مورد نظر. اونا هم از هیچ چیزی خبر نداشتن. نزدیک غروب بود که عمو ریزه اوکی داده بود برای باز کردن سر صحبت. دایی ها کنار هم نشسته بودن تو پذیرایی که دایی بزرگه ما رو صدا زد بریم بشینیم پیش اونا. علی هم با بهاره بازی می کرد. من و بابایی، دایی و زن دایی، عروس خانوم و  عمو ریزه نشستیم دور دایی. دایی بعد از ...
5 فروردين 1394

از 93 تا 94

روز آخر اسفند عقد ه*اجر بود. بارندگی خیلی شدید بود بابایی هم شب قبل خیلی دیر اومده بود خونه و صبح جمعه می خواست استراحت کنه. واقعا اسفند ماه خیلی پر مشغله بودیم. خلاصه بلند شدیم حاضر شدیم و رفتیم. آخرای عقد رسیدیم محضر بعد از ناهار هم بابا یکم استراحت کرد و برگشتیم شیراز. تو برگشت مامان بابای بابایی و عمو ریزه هم همراهمون بودن. بابا اینا هم با ما برگشتن. تو راه با موضوع ازدواج هی سر به سر عمو ریزه گذاشتن که بیا و راضی شو واسه همین دختری که می گیم پا پیش بذاریم و ... رسیدیم شیراز آقا جون می گفت بابا من رو برسونه خونه و بعد اونا رو برسونه. شک هم کردم که حتما باهاش کاری دارن ولی اول اونا رو رسوندیم و گفتیم بعد از شام می یاییم. به علی قول ...
5 فروردين 1394

قاتی پاتی

مدتی هست ننوشتم. یا حسش نبوده یا کار داشتم و ... خلاصه دیوار کج بوده و سقف کوتاه بوده و ... سفر حج خیلی خوب بود. عالی بود. سر فرصت می نویسم در این زمینه. عروسی دایی مهدی که طبق برنامه ریزی خودش 30 بهمن بود به علت فوت عمه بابا عقب افتاد. خانه تکانی رو شروع کردم و تقریبا به انتها رسیده جز کارهای عقب افتاده از قبل و ریزه کاری. تعدادی از مبل های جدید رو آوردیم خونمون و بعد از شست و شو باید بچینمشون. دوست دارم خانه تکانی خوبی داشته باشم که به امید خدا بعد از به دنیا اومدن نینی کاری در این زمینه نداشته باشم. نینی بدون نام ما هم خوبه ولی هنوز اسم نداره. نمی دونم بابایی کی می خواد اسم انتخاب کنه یا اسمی که انتخاب کرده رو رو کنه!!! آخر...
10 اسفند 1393

تکان های نی نی

به لطف بی نهایت و همیشگی خدای مهربان، آز غربالگری دوم خوب بود. از اوایل بارداری متوجه خالی شدن یکدفعه ای حفره ای تو شکمم احساس می کردم که با توجه به تجربه ام سر علی حدس می زدم مربوط به نینی باشه. و البته درست بود چون تقریبا هر روز احساسش می کردم. این تکان ها از روی شکم مشخص نبود و حرکت واضحی هم نبود. بعد از ورود به چهار ماهگی حرکات مشخص تر شد و الان که 21 هفته هستم قشنگ می فهمم. حتی حرکتش گهگاهی از روی شکم قابل تشخیصه. هنوز برای بابایی نتونستم یکی از این حرکات رو شکار کنم. وروجک انگار می فهمه بابایی دست گذاشته فوری آروم می گیره و یا خیلی بواش تکون می خوره. مثل قایم موشک بازی!! هفته آینده به لطف خدا عازم حج هستیم کم کم باید به همکاران گرا...
10 دی 1393

بازگشت بابایی از سفر کربلا

به لطف بی نهایت خدا بابا و هم گروهی هایش به سلامتی برگشتن. بر خلاف تصور همه ما چشم انتظاران این کاروان انفرادی به ریاست بابایی بلیط برگشت تهیه نکرده بودن و قرار بوده آقای ب ر ز گ ر که تو سازمان حج و زیارت بوده براشون بخره و ایشان هم بنا به دلایلی از جمله قطع بودن خطوط مخابراتی فرودگاه نجف موفق به تهیه بلیط نشده بود. خلاصه کاروان ما زمینی برگشتن. از نجف زمینی اومدن تا مرز چذابه و از اونجا هم به شیراز. خدایا شکرت که صحیح و سالم اومدن. مدتی که بابایی سفر بود علی مریض شد. یه شب خیلی حالش بد بود و تب کرده بود. از خواب بیدار شد و گفت: از توی خواب بابایی رو دیدم. گفتم خوب چی گفت بهت؟ گفت بهم پرتقال داد. بعد با ذوق گفت بابا فیض اله رو هم دیدم. قر...
6 دی 1393

غربالگری دوم

دکتر اصرار داشت که سر 18 هفته تمام برم سونوی غربالگری دوم. اما تو این هفته که 18 هفته ام تموم می شه نه ادیب هست نه پایدار. و منشی پایدار می گفت که تا 19 هفته اگه مشکلی باشه دکی قانونی نامه می ده برای خدای ناکرده سقط. و البته کلی هم امیدواری داد که مشکلی نیست و اینا! این خبر در کنار عدم حضور بابایی استرس بدی به من وارد کرد!!! ان شالله که مشکلی نباشه. من اصلا نمی تونم تو هر شرایطی به سقط فکر کنم. خدایا خودت اینطوری امتحانم نکن و سلامتی و آرامش بده بهمون.
18 آذر 1393

سفر حج

همیشه دوست داشتم برم حج. از اون موقعی که آبجی بزرگه و داداش بزرگه رفتن تا همیشه. یه معلمی داشتیم می گفت بچه ها از خدا حج با معرفت بخوایین. این حرفش واقعا من رو به فکر برد. حتی سفر کربلا هم که رفتیم من برای حج خیلی مشتاق تر بودم. دروغ چرا!؟ اونجا خیلی خواستم از خدا که قسمتمون کنه. خدا رو شکر همسری دارم که اهل زیارت هست. حتی بیشتر از من. خودش سفر حج رو برای مهریه ام گذاشت. سال 90 طرحی اومد اول برای خودشون و خانوادشون که حج ثبت نام کنن و کردیم. و بعد برای عموم آزاد شد. تو فامیل و آشنایان خیلی ها رو تشویق به ثبت نام کرد. خلاصه اولویت ما پارسال شده بود اما به خاطر امتحانات بابا نتونستیم بریم. الان باز درامده و من با این شرایط نمی دونستم می ...
11 آذر 1393

هیات زائران کربلا

طبق منابع خانگی و شفاهی هیات کربلائیان به 6 نفر در مرحله اداری + یک نفر در مرحله تصمیم گیری رسید. بابایی و بابا و عمو هوشنگ و عمو علی حسین و محسن دایی، علی حسین2 + آقا کمال. خدا به خیر کنه والله. خیلی سخته یه هفته بابا خونه نباشه. یا امام حسین خودت ضامن باش زائرات صحیح و سالم و راحت بیان زیارتت و برگردن. بابایی که می گه یه هفته رو خودم ماشین بیارم اما خودم مخالفم چون هنوز احساس تسلط کافی ندارم و کمی هم استرس برام داره. هرچند می یارم الان ماشین رو ولی از محل کار بابا تا مهد و کار خودم تنها هستم.قبلش باهمیم.
11 آذر 1393