علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

تعویض شعبه+ تعویض ماشین

دیروز شعبه بابایی دوباره عوض شد. این دفعه خودش خواسته بود هم به خاطر شلوغی بیش از حد شعبه قبلی و هم مدیریت نه چندان درست رئیس شعبه و عدم اطلاع کامل از قوانین. اومده نزدیک محل کار من. من شعبه قبلی اش رو دوست داشتم. چون هم تو مسیر برگشت خونه بود و نزدیک و خوش مسیر. هم اینکه پنجشنبه ها زودتر بر می گشت خونه. مواقعی هم که من ماشین رو بر می داشتم راحت می تونست برگرده خونه. ولی اینجا باید یه دور شمسی قمری بزنیم. حالا امیدوارم اینجا هم خوب باشه و راحتتره باشه و اینقدر به گردنش فشار نیاد.    در راستای تعویض شعبه بابایی زده به سرش ماشین رو هم عوض کنه. نمی دونم این ماشین که از اول دست خودمون بوده چه خاری تو پای بابایی می ...
10 تير 1393

رانندگی3

دیروز بابایی کارش طول می کشید و به ما گفت خودمون بریم تا خونه. برای اولین بار بود که می خواستم تا خونه تنها برم. اومدم ماشین رو از تو پارکینگ در بیارم دیدم خیلی پارکینگ شلوغه اومدم از سرایدار بخوام فمون بده بهم که منصرف شدم گفتم بزار خودم تنهایی تلاش کنم. خلاصه تو مراحل آخر گرد گردن به مشکل بر خوردم و فاصله ام رو با دیوار و ماشین بغلی درست تنظیم نکرده بودم که دیدم رئیس اومد کمک. از شانس کلید پنجره هم قفل شده بود و در رو نیمه باز گذاشتم تا صداش رو بشنوم. خلاصه اومدیم در!!! از قسمت کمربندی تا حدودی ترس داشتم. برای علی شربت و خربزه قاچ شده برداشته بودم تا تو ماشین مشغول باشه و مثل دیروزش حواسم رو پرت نکنه ( موقع سبز شدن چراغ پارک قوری اومدم حرک...
9 تير 1393

اولین روز ماه رمضان93

امروز اولین روز هست. دیشب خورش سحری رو آماده کردم و (خدا پدر تکنولوژی رو بیامرزه واقعا) برنج رو هم ریختم تو پلوپز. صبح بلند شدیم سحری بخوریم، دیدیم هوا گرمه و رفتیم تو ایوون. با رادیوی قدیمی بابا که یه مدت اسباب بازی علی بود و من فک نمی کردم اینقدر به دردمون بخوره شبکه فارس رو دنبال کردیم.  دیشب یکی از آشنایان زنگ زدن و برای افطاری امشب دعوت کردن پارک شقایق. ماشالله هنوز شروع نشده ترتیب افطاری رو داده بودن. پارسال هم یادمه دوم رمضان دادن. 
8 تير 1393

رانندگی2

به لطف خدا تا حالا دوبار خودم تنها با علی برگشتم دنبال بابایی و بعد خونه. امروز سومین روزی هست که ماشین رو می یارم تا سر کار و می ذارم تو پارکینگ. ظهر هم خدا کریمه. از خدا می خوام کمکم کنه دقت و سرعت عمل مناسب و مهارتم رو زیاد کنم و موفق بشم. بابایی تو رانندگی خیلی بهم کمک کرد دایی مهدی هم همینطور. از وقتی شعبه بابا عوض شده وچون فصل تابستونه و دایی ریزه کمتر می ره حوزه ما بیشتر باید رو پای خودمون بایستیم. بابایی هم ان شالله راحتتره وقتی من هم بتونم رانندگی کنم. کرایه آژانسها هم داره سر به فلک می کشه. دو سال نشده بیش از دو برابر شده. خدا به داد مردم برسه. خدایا شکر بابت اراده ای که بهم دادی بعد از دو سال گواهینامه گرفتن مصمم ب...
8 تير 1393

رانندگی

امروز دایی ریزه با ما نیومد و چون دیر بیدار شدیم، وقتی بابا پرسید می تونی خودت ماشین رو ببری در جواب گفتم بله! عمو ریزه کنارمه و می شه آینه اینوری. خلاصه اومدیم و خوب بود به لطف خدا. عمو هم تا اداره همراهی کرد دستش درد نکنه. حالا می خوام به امید خدا و در پناه خدا خودم ماشین رو برگردونم. ان شالله که علی هم همراهی می کنه. به قول همکارم با یه خوراکی هم باید سرش رو گرم کنم! کمی استرس دارم که ان شالله خدا کمک می کنه و خوب می برم. خدایا به امید تو. همکارم می گه یه چهار قل و آیت الکرسی بخون و به امید خدا ببر. خدایا به امید تو نه به امید خلق تو. خودت کمک کن.
28 خرداد 1393

شش پیر + بهشت گمشده + سی سخت + سد شاه قاسم

بابایی سه شنبه شب امتحان داشت وگرنه خییییلی دوست داشت بره مرقد امام. خلاصه نرفت و چون تا مدتی همچین تعطیلی نداشتیم تصمیم گرفتیم بریم مسافرت. نظر من یاسوج بود و نظر بابایی سمت بندر عباس. خلاصه با آوردن چندید دلیل و منطق مبنی بر گرمای هوا و دوری راه و بچه کوچیک و حال خراب خودم و گرما زدگی و اینا بابایی نظرش برگشت. می خواستیم با عمه نانی اینا بریم که بعد از عید ژیاده بودن. بعد امتحان بابا برگشت خونه  و نظر من رو پرسید که با اونا بریم من هم موافقت خودم رو اعلام کردم. بیشتر هم به خاطر خود عمه. رفتیم خونشون. بعد از دو ماه انتظار ماشینشون عصری اومده بود و ما هم بی خبر!!!  خلاصه شوهرش گفت اذیت می شیم و حوصله اش رو ندارم و این حرفا و ...
18 خرداد 1393

روزه داری

با نزدیک شدن به ماه رمضان و طولانی شدن روز من تازه یادم افتاده که ای دل غافل 9 روز روزه قضا دارم. امروز بعد از یکی دو هفته کلنجار با خودم تصمیم گرفتم یه روزش رو بگیرم. تا الان که اتفاق خاصی نیوفتاده و روزه داری برام آسون بود با وجودی که از صبح کلی با همکارم رو گزارش کار بایگانی کار کردیم. از حالا به بعد هم خدا کریمه. امیدوارم علی بزاره عصری استراحت کنم بابایی هم کولر رو سرویس کنه که پختیم تو خونه. هوا حسابی گرم شده و هندونه خنک، شربت خاکشیر و تخم شربتی، خیار و گوجه حسسسابی می چسبه. تا الان سه شب تو حیاط خوابیدیم. از دست پشه ها فرار کردیم تو حیاط و تو پشه بند خوابیدیم. هوا خیلی خنکه و کمس هم سرد می شه نصف شب. یاد خرداد ماه تو دوران راهنمایی و...
10 خرداد 1393