افطاری 1403-1404 و اندر جریانات آن
پس از پایان روزهای پرکار اسفند ماه و تعطیلی مدارس و بالاخره ادارات، کمی سرم خلوت شد و تونستم حضورم رو در خانه پررنگ تر کنم و به امورات خانه و خانه داری برسم. خانه تکانی ما هم بعد از سه سال تا حدودی انجام شد. البته بخش اعظم آن روز تحویل سال و بعد از آن... بابایی هم شدیدا درگیر جوشکاری هلالهای سایه بان باغ بود...
متاسفانه امسال روزه نتوانستم بگیرم. از آنجاییکه برای کبد و صفرا تحت نظر دکتر خسروپناه بودم ، دهه اول رمضان جواب آخرین آزمایش رو براش بردم و گفت امسال روزه نگیرم در حالیکه یک هفته بود روزه می گرفتم. روزهای خوبی بود علی جان و محمدباقر عزیز رو هم چند سحر بیدار کرده بودم برای روزه. بابایی هم که امسال میگرن شدیدی داشت و چندباری روزه شکست و نتونست دیگه بگیره.
قبل از سفر نوروزی برنامه دادن افطاری رو داشتیم. اول یک زمانبندی برای تسویه بدهی ها انجام دادیم و بعد برای افطاری برنامه ریزی کردیم. طبق برنامه چند ساله ابوذر برامون گوسفند خرید و با بابایی رفتن قصابی و کارها رو انجام دادن. بچه ها خانه پدربزرگ ها بودن. بابایی آمد خانه و خودمان گوشت ها رو خورد کردیم. دیگه وقتی برای پاک کردن سیرابی و خرد کردن جگر و اینا نبود. شب هم قرار بود بریم خانه دایی به صرف خوراک جگر. خانواده عمو اکبر و عمو ایاز هم بودن. با سرعت ما فوق صوت جمع و جور کردیم و راه افتادیم. گوشت ها و بقیه مواد اولیه رو به عمه ناهید دادیم و به خانه دایی رفتیم. با کمی تاخیر افطار و شام آماده شد. خیلی ها روزه بودن و دوست داشتم به موقع افطار آماده بشه که هر چی تلاش کردم واقعا نمی شد. آدم وقتی روزه باشه می فهمه چقدر این موضوع مهمه.
فردا شبش مهمانی داشتیم. آن هم تعداد بالای 200 نفر دعوتی و باغ دست نخورده که احتیاج به تیمی برای تمیزکاری و نظم دهی داشت. مدتها بود باغ نرفته بودیم و تمیز کاری نکرده بودیم. از سرویس ها بگیر تا سالن ها و اتاق ها و آشپزخانه و محوطه...
فردا صبح به خانه عمه ناهید رفتیم و با کمک هم آبگوشت را بار گذاشتیم. خیلی از کارهای مقدماتی رو شب قبلش عمه با دخترها انجام داده بودن که اجرشون با خدا. بارندگی هم شدید بود که شکر خدا ظهر بند آمد. هوا هم بسیار خنک. میثم و حسین و محمدباقر و یاشار رو برداشتیم و به سمت باغ راه افتادیم. سبحان و امیر هم خیلی دوست داشتن بیان اما هم جا نداشتیم و هم احتیاج شدید به نیروی کمکی داشتیم تا بچه ها. تو راه آمار گرفتیم تا دعوتی ها بیش از 200 نفر هستن به جز افرادی که گفتن نمیان. دیگه تصمیم گرفتیم برنج هم بپزیم. بابایی زنگ زد به آشپز پارسال برای طبخ برنج.
بابایی هم تا رسیدیم رفت سراغ کرمی و آشپز برای کارهای دیگه. خیلی دست و بالمون تو هم رفته بود و حجم کارمون زیاد بود. بر خلاف تصورمون هیچ کس دیگه ای هم نیومده بود برای کمک. شب قبلش خانه بابا گفته بودم زود بیایین و ... حالا به هر دلیلی کسی نیومد. یکم بابایی ناراحت شده بود که گفتیم ما میزبان هستیم و بقیه همه مهمان. حالا هر کی کمک کرد واقعا دستش طلا و اجرش با خدا. هر کس هم آمد برای مهمانی یا حتی نیامد هم دستش طلا و اجرش با خدا. این سفره افطاری نذری هست و هیچ توقعی از کسی نمی توان کرد و واقعا هر کس خودش مایل بود، هر چقدر تونست کمک کنه.
در حال جابجایی وسایل اضافه به اتاق طبقه بالا بودیم. از جمله پایه ها ومتعلقات و سنگ میز بیلیارد. محمدباقر عزیزم اکثر وسایل سبک رو برده بود تو اتاق. پسرها هم میز سنگی رو جابجا می کردن. اومده بودن استراحت کنن محمدباقر جا نگرفته بود و اومده بود کمک کنه میز رو ببره که کنترلش رو از دست داده بود از دستش ول شده بود و امده بود جاخالی بده سنگ میز خورده بود رو ساق و قوزک پاش. البته هیچ کس این اتفاق رو ندیده بود و طبق شواهد و قراین گفتیم حتما اینطوری شده. خودش هم درست یادش نبود چی شده. من طبقه پایین بودم که دیدم صدای داد و فریاد محمدباقر داره میاد. اصلا نفهمیدم جطوری از پله ها رفتم بالا. فقط حسین گفت زن دایی نترس چیزی نشده اتفاقی نیوفتاده حالا هر چند افتاده بود اما کمی آروم شدم. محمد باقر رو بغل کردن آوردن پایین . از درد می لرزید و زیاد نمی تونست حرف بزنه. اصلا نمی دونستم چه کار کنم. زنگ زدیم بابا اومد. پیچیدیمش دور پتو و گذاشتیم روی تخت و نذاشتیم تکون بخوره. به عمه گفتم از دنبه های آب شده یکم بیاره. ناهار خوردیم و شروع کردیم به انجام دادن کارها. عمه مدینه اینا با خاله شوکت اومدن و کلی عمه و خاله کمک کردن و شکر خدا سرعتمون بیشتر شد. قبل افطار خیلی از مهمونها اومدن. کلا فکرم درگیر محمد باقر بود و دعا می کردم به برکت سفره پسرم مشکل حادی پیدا نکرده باشه. دایی مهدی اصرار کرد که زنگ بزن اورژانس. زنگ زدم و خانومه گفت سریع بغلش کنین ببرین بیمارستان چمران. دایی مهدی می خواست خودش محمد باقر رو ببره اون هم با زبان روزه دم افطار که بابت همین همکاری و همدلی اش واقعا ازش ممنونم. اما بابایی نذاشت. گفت حالا بزار مهمانها بیان و برن. آخر شب میبرم خودم. بابایی هم فشار زیادی رو تحمل می کرد و ناراحت بود.
دیگه همه کمک کردن وسایل پذیرایی و افطار رو آماده کردیم. بارندگی هم باعث اتصالی و قطع سیم برق شده بود و افطار با این همه مهمان ما برق نداشتیم. نمی دونم اصلا چطور چای و آبجوش و خرما پذیرایی کردیم. تا مدتها بعد تاریکی هوا حمزه به کمک آقا یوسف و بقیه برق رو وصل کردن. شام رو کشیدیم. من خیلی فکرم درگیر محمدباقر بود و میخواستم سریع جمع و جور کنیم بریم بیمارستان. بعد از شام دکتر صالح و کسری پای محمدباقر رو معاینه کردن و گفتن نیاز هست حتما عکس سی تی اسکن گرفته بشه. دکتر نوروزی و ماهروز تازه اومدن و همون ابتدا حمزه دکتر رو برد بالا سر محمدباقر. شب احیا بود و مهمانها داشتن یواش یواش می رفتن که به احیا برسن. دکتر صالح به بابا گفت که محمدباقر رو خودش می بره بیمارستان. حمید هم همراهیش کرد. خدا خیرشون بده. محمدباقر هم شدیدا از بیمارستان می ترسید و می گفت مامان حتما خودت هم بیا. خلاصه نشد که من برم اما کلی باهاش حرف زدم و گفتم تو برو من اینجا رو جمع و جور می کنم دنبالت میام. محمدباقر عزیزم از اونجایی که پسر منطقی و حرف گوش کنی هست آروم شد و قبول کرد الهی قربونش برم. دکتر نوروزی هم بهم گفت مشکل حدی پیدا نکرده اگر هم باشه مشکل جزیی هست و خوب میشه. من خیلی به تشخیص دکتر اعتماد دارم و یکم آروم تر شدم.
مهمانها همه رفتن و دایی محسن و زن دایی عاطفه موندن. بچ ها رو گذاشتن تو ماشین و بخاری روشن کردن و کمک ما کلی خونه رو جمع کردیم و وسایل خراب شدنی و اینا رو تفکیک کردیم. و راه افتادیم سمت شیراز.
در حین کارها مرتب با حمید و دکتر صالح در تماس بودیم. نزدیک شیراز دکتر صالح زنگ زد و گفت شکر خدا پای محمدباقر طبق عکس سی تی اسکن مشکلی نداره. خیالمون یکم راحت شد. به همه پیامک دادم. همه نگران بودن. بابا می خواست من رو ولفجر پیاده کنه میگفت شاید نیاز به بستری باشه و تو تنها نباش تو خونه. من هم شدیدا مخالف که من یا می رم بیمارستان یا خونه خودمون. می خواستم نزدیک به بیمارستان باشم. ورودی شیراز حمید زنگ زد که برای ترخیص پدر یا مادر باید حضور داشته باشن ما هم خوشحال شدیم و مستقیم رفتیم بیمارستان. تو پارکینگ بیمارستان یاشار تو بغلم خواب بود. ساعت یه ربع به 12 شب بود. تو این فاصله که بابایی رفت برای ترخیص من برای اینکه ذهنم آرامش پیدا کنه رفتم سراغ مسابقه قرآن بانک. 5 تا سوال تستی بود که جواب دادم و اتفاقا همون شب برنده شدم. محمدباقر رو هم بغل کردن آوردن گذاشتنش تو ماشین و ما برگشتیم خونه.
از برکت سفره و نیت خوب بابایی خدا دعام رو مستجاب کرد و به پسرم رحم کرد.
یا ارحم الراحمین خودت حافظ و نگهدار همه بچه ها و بچه های ما باش. الهی آمین


افطاری 1403-1404 و اندر جریانات آن
