علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

ختنه سوران داریم ما

1405/6/15 13:36
نویسنده : مامان تربچه
178 بازدید
اشتراک گذاری

بالاخره یاشار عزیزم مرد شد😘

چندوقتی بود از سوزش ادرار شکایت میکرد که بابایی به طور جدی به این موضوع فک کرد. تو شعبه یکی از مشتریان که پزشک بود، یه پزشک متخصص اطفال رو معرفی کرده بو (من اصرار داشتم ببریم اتاق عمل اما باباش موافق نبود.). خلاصه صبح پنجشنبه که سرکار بودم بابا نوبت گرفته بود و عصرش بردیمش مطب. از صبح هم نخوابونده بودیمش. از اون طرف آنا و آقا هم اومدن. بعد از معاینه، داروی خواب آور رو تزریق کردن و چراغها رو خاموش کردن و یاشار عزیزم رو خوابوندم. خوابش که عمیق شد سوزن بی حسی و ... جالب بود که با یه دستگاهی کار انجام دادن که مثل یه سیم داغ بود و میسوزوند و خونریزی نداشت. 21 بخیه ریز هم خورد البته. تمام مراحلش رو نگاه کردم با دقت. البته دستهاش رو گرفته بودم چون به یه دستش آنژوکت وصل بود و دست دیگه اش هم ممکن بود بیاره جلو. تو این فاصله هم بابا رو فرستادن بره داروخونه داروها رو بگیره و آقا اومد تو اتاق. وسطهاش آقا رو نگاه می کردم میدیدم چشماش رو می بنده گاهی و ناراحت می شه. اما من خودم رو محکم گرفتم و نگاه کردم . دکتر هم گفت می خوایی برو بیرون گفتم نه می خوام ببینم بچم چی سرش میاد😅🤕 خلاصه بعد از حدود یک ساعت کار تموم شد.

بعد از عمل با یه کیک تولد و یه دسته گل، با آنا و آقا برگشتیم خونه. بچه ها هم تو خونه ذوق زده بودن داداششون رو ببینن. امیر هم اومده بود خونمون (تازه از مشهد برگشته بودن). یاشار تو راه برگشته بیدار شد و گریه هاش شروع شد که وقتی رسیدیم خونه با ترکیب یه شربت و قرص استامینوفن بهتر شد و خوابش برد دوبا ره.شام هم قبل رفتن کله پاچه بارگذاشته بودم که یاشار خیلی دوست داره. بعد از اینکه دستم آزاد شد، زنگ زدم دایی مهدی و بچه هاش هم بیان. با دیدن بچه های دایی یاشار روحیش بهتر شد (هرچند کلا دراز کش بود) و از نازنین میخواست بیاد نزدیکش بشینه و باهم حرف بزنن و بازی کنن. خاله صدی هم چون بچه هاش بعد از سفر یکم حالشون خوب نبود و تهوع داشتن نیومد.

یاشار که دید شام دور هم هستیم، خوشحال شد و غذاش رو خورد. دکتر گفته بود بهش شام ندم و فقط مایعات بدم اما هیچی مایعات نخورد. وقتی گفت شام می خوام بهش دادم کامل بخوره تا لااقل گرسنه نمونه. واقعا حس مادری بالاتر از هرچیزی هست. خودم حس می کردم شام بخوره بهتر میشه و همینطور هم بود.

یاشار تا 24 ساعت گیج گیج بود و مراقبت کامل میخواست. جمعه شب که عمه خاور و عمه ناهید و همسرانشون و آنا سلبی اومدن برای تبریک و عیادت، بلند شد و کلی ذوق کرد. دیگه شروع کرد به راه رفتن. روز شنبه سرکار نرفتم و پیشش موندم. شنبه شب (یعنی دیشب)، که عمو ایاز اینا اومدن، خدا رو شکر خیلی بهتر بود.

هنوز سوزش و درد داره اما ترسش ریخته. دیشب هم ساعت 3 صبح خوابیدیم. امروز اومدم سرکار. الان هم در اوج خستگی می خوام برم خونه. 

عصر به امید خدا باید ببرمش حموم.

انشالله همه بچه ها در پناه حق، موفق و سالم و خوشبخت باشن. همه تبریک که میگن، دعا می کنن برای دامادیش. انشالله همه بچه ها خوشبخت باشند.❤️

پسندها (1)

نظرات (0)