علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

قدم به قدم با علی عزیز مامان و بابا

پوشیدن دمپایی و کفش

هنوز نمی دونی کدوم لنگه رو با کدوم پات بپوشی. نمی دونم چرا بر حسب تصادف هم که شده یه بار درست نمی پوشی. هفته قبل داشتی می رفتی دسشویی که دیدم اشتباه پوشیدی و وایسادی با تعجب و تفکر یه کم نگاه پات کردی و درآوردی درست پوشیدی. من هم ذوققققققققققناک!!!! باید می دیدی. کلی بوست کردم..... اگه این شیرین کاری هات نبود که تا الان از خستگی کار و خونه و ترو خشک کردن دق کرده بدم... خدا حفظت کنه عسیسم...........
16 آذر 1391

از پوشک گرفتن

آنا و آآآ دو هفته ای می شه اومدن شیراز. یعنی اسباب کشی کردن. تو هم ول کن اونا نیستی و کسی هم بیاد دنبایت ببره خونه اون یکی آآآ نمی ری. مگه چی بشه... (بماند که من هم دلم خنککککککک چون دوست نداشتم تو رو دیگه بذارم اونجا هم شیطونی هات بیشتر شده بود و هم حوصله اونا کمتر...) خلاصه در یک عملیات انتهاری و بنا به درخواست آآآ و تمایل قلبی و اراده آنا خودشون شروع کردن تو رو از پوشک بگیرن. تا الان هم خوب پیشرفت کردی و حتی اگه پوشک داشته باشی اصرار داری بازش کنیم بعد بری جیش...تازه دوست داری با دمماس(دستمال) هم خودت رو پاک کنی!!وووووی بخورمت که داری به لطف خدا بزرگ می شی وشیرین و شیرینتر....
16 آبان 1391

عروسی ها ادامه دارند

به لطف خدا عروسی معصومه و خاله صدی و عمه مدی به خوبی برگزار شد. برای معصومه عمه یه حنا بندون و جشن کوچیک گرفت و رفتن ماه عسل. عروسی خاله صدی همینجا برگزار شد هرچند خیلی از مهمونا نیومدن اما خوب بود. عروسی عمه مدی هم شهرستان بود. خیلی خوب بود. فقط بدیش این بود که بابایی یادش رفته بود چمدون من رو بذاره تو ماشین و لباسایی که آماده کرده بودم واسه عروسی جا مونده بود. اون هم به خاطر اینکه لحظه آخر که ما رو فرستاده بود پایین موبایلش زنگ می خوره. فروشنده تلوزیون بوده و می گه تلوزیونی که بابایی می خواسته واسه معصومه بخره آماده است بیاد ببره. خلاصه جناب آقای یابو هووول می شه یا هر چیز دیگه ای و چمدون رو زمین می ذاره و در رو قفل می کنه. ما ه...
1 مهر 1391

آخرین روز ماه رمضان

امروز اگه خدا بخواد آخرین روز ماه رمضونه... امسال به لطف خدا خیلی خوب بود. بیشتر تونستم روزه بگیرم. یعنی اگه امروز بشه آخرین روز 10 روز قضا دارم... بیشتر سحری ها رو عمه ها و عموها اومدن خونمون دور همی خوردیم. اولش من دوست داشتم راحت باشیم هم به خاطر لباس پوشیدن و هم اینکه بخوام دیرتر پاشم یا کار داشته باشم و آشپزخونه زیاد بهم نریزه که بخوام بشور بساب کنم. من چون می رم سر کار بعد سحر ظرفا رو می شورم و آشپزخونه رو تمیز می کنم چون تا ظهر معلوم نیست چی سر خونه بیاد از دست پشه و مورچه!!! هم اینکه ظهر وقعا حالش رو ندارم. یه روز فقط نشستم تا دم افطار آشپزخونه بهم ریخته بود!!!دیگه درس عبرت شد!... خلاصه بعد دیدم دور همی بیشتر می چسبه و آقای پدر هم ...
28 مرداد 1391

رانندگی

به اصرار بابایی و بعضی اوقات خودم چند باری من پشت فرمون نشستم. دیروز صبح برای سومین بار تا اداره نشستم. البته بابایی هم می شه آینه همه جهته. حس خوبی دارم وقتی که خوب رانندگی کردم و تا مقصد هم اومدم. دوست دارم دست فرمونم عالی بشه. کم کم این مهارتا بدست می یاد. نباید عجله کنم. پارسال که ذفته بودم برای ثبت نام آموزشگاه رانندگی اونقدر حول بودم که فک می کردم تا آخر سال تنهایی می تونم رانندگی کنم اما نمی دونستم تا اون موقع حتی گواهینامه هم نگرفتم... (البته مشغله دانشگاه بد مشغله ای بود)... خلاصه امروز صبح که کاشین روشن نشد هر کاری کردیم... ما هم با آزانس اومدیم... یعنی به خاطر رانندگی من و خاموش شدنهای پی در پی ماشین بوده؟ ...
22 مرداد 1391

تصمیم کبرای عمه آذر

یه سالی هست(شایدم بیشتر) که عمه آذر تصمیم گرفته بیاد شیراز... خلاصه در یک عملیات انتحاری طی یک هفته خونه و مغازه اش رو اجاره داد و اومد شیراز با بابایی و بقیه یه سری رفتن دنبال خونه گشتن. دیروز ظهر یه خونه پسند کردن و قولنامه کردن. از ظهر ساعت 12.5 تا نزدیکای افطار عمه آذر با پریوش و عمو حاجی خونه و موکتها رو شستن. دیشب هم ما رفتیم خونشون و بابایی فاضلابا رو سم پاشی کرد... وای که دنیای سوسک بودا!!! همه از لونه شون زده بودن بیرون. تو هم با دیدن سوسکای بزرگ و کوچیک هم ذوق می کردی و هم یکم از عکس العمل من می ترسیدی و فرار می کردی.(آخه بد سابقه هستی عزیزم... عمه ات تعریف می کرد یه روز قبل از ظهر خواب بودی و یه سوسک از پات د...
7 مرداد 1391